![]() |
![]() |
|
|
اینم حتما ببینید سازمان ملل متحد نظر سنجی بزرگی را در ارتباط با ثبت جهانی نوروز انجام داده است مبنی بر این که اگر یک میلیون نفر از ایران به سازمان ملل ایمیل بفرستند این روز به نام ایران ثبت خواهد شد اما اگر به اندازه کافی ایمل زده نشود این روز به نام افغانستان از حق کشورتان دفاع کنید و نگذارید که نام ایران و ایرانی از جهان محو شود.نگذارید که بلایی که بر سر خلیج فارس ما آمدبر سر نوروز ما هم بیاید من امضا کردم و 396793 مین نفر شدم بوق نوشت : بوقم خوشمله؟؟ این هفته که گذشت هیچ! هفته دیگه هم میگذره بازم هیچ! از هفته بعدش انشالا میام سیلام اگه قول بدین دَفام نتونین زود میام توضیح میدم که چلا دیل کَلدَم مامان هم خدا رو شکر نسبت به قبل خیلی بهتره و میتونه از جاش بلند بشه ولی باز هم درد داره که باید به عنوان کمک دستش رو بگیریم تا آروم آروم راه بره منم شکر خدا خیلییییییی بهترم!! ظاهرا لاغر شدم و به اطلاعات آشپزیم افزوده شده! آی غذا کوکینگ میکنم بیا و ببین انگشتهای دست و پاتم قورت میدی ببخشید اگه کامنتدونی پست قبل رو بستم چون با نبودنم و دیدن کامنتهای پر مهر و محبتتون فقط شرمندگیش می مونه واسم دوستتون دارم و هیچ وقت محبت هاتون رو فراموش نمیکنم واقعا خوشحالم که دوستهای خوبی مثل شما دارم که هیچ وقت تو دنیای واقعیم همچین خصلتی رو تو دوستام ندیدم روی ماهتونو میبوسم البته آقایون محترم اون کلاغ سفید رو نیگا چه زشته بوخودا زود بر میگردم اگه ابر و باد و مه و خورشید و فلک اجازه بدن |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 3:36 توسط خانوم مارپل |
|
|
پووووووف فوووووت خب سلام به همه شما دوستان عزیز حاضر و غایب در صحن مقدس این وبلاگ مقدس تر!! من زنده ام حالم هم خوبه مامان هم به نسبت قبل خیلی بهتره و همچنان بر تخت پادشاهی خودش جلوس! فرموده و پایین نمیاد
منم سرم خیلی شلوغه کلاسام هست کار خونه هست کارخونه هست شرکت هست دفتر دستک هست ناهار و شام هست کاسه بشقاب هست کت شلوار کهنه میخریمممم نمککککیه! اصلا نبود نت رو حس نکردم واقعا به یه آرامشی رسیدم ولی خب فعلا نمک گیر نت هستیم کلی تعریف و داستان دارم براتون بچه های گلم به زودی میام چیزه امم آهان از دوستای خوبم که به یادم بودن خیلی ممنونم و از اونایی که خیلی تر به یادم بودن خیلی خیلی ممنونم یه سری هم که نری وبشون اصلا نمیان عیب نداره عوضش خوبیش اینه که بیشترتر آشنا میشیم باهم اضافات: قالب رو دوباره عوض کردم این سبکه و زود بالا میاد تا برگردم بیام یه بلایی سر قبلیه بیارم! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 4:32 توسط خانوم مارپل |
|
|
حال من دست خودم نيست ، ديگه آروم نمي گيرم
اضافات: سرم شلوغه و گرفتار بابت مامان ایشالا زودی میام من که تو عمرم دست به سیاه و سفید نزدم و از آشپزی متنفر بودم دعا پلیز برام |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 4:15 توسط خانوم مارپل |
|
|
دیشب (شنبه) اومدم پست جشن رو بزنم که دیگه تموم شه بره قبلش داشتم با یکی از بچه ها که جشن نیومده بود و من لوحشو گرفته بودم از طرفش و مشتاق (شما بخون کنجکاوی)
رفتم کمکش دیدم اصلا نمیتونه از جاش بلند شه و داره از درد به چپ و راست میچرخه بعد داداشم هم وحشت زده اومد بالش گذاشتیم زیر سرش رو زمین که سرشو بزاره کلی ماساژ دادیم کمر و ساق پاش رو که دردش کمتر بشه بابام هم نبود خونه بنده خدا دیگه ما هم هول کرده بودیم مثل گونجیشک ترسیده بودیم! آخرش با هزار مکافات از زمین بلندش کردیم بردیمش رو تخت و اونجام از درد گریه میکرد الهی بمیرم قضیه ازین قرار بوده که مامان رو تختش خوابیده بود و تی وی نگاه میکرد که تلفن زنگ زده و برداشته و بعد صحبت خواسته یه شماره ای رو بنویسه بلند شده بره خودکار بیاره کنار تخت یه قالیچه اس گلیمه جاجیمه فرشه نمیدونم چیه! نازک بوده اون لیز خورده رو سنگ مامان هم تعادلش رو از دست داده با دست افتاده رو تی وی بعد چون نتونسته تی وی رو بگیره سر پا که بوده محکم از پشت با ب.ا.س.ن و کمر خورده زمین ازون ور گوشیه تلفن هم رو زمین بود که مامان گفت پشت خط مونده منم اصلا نفهمیدم رفتم گوشیو گذاشتم سر جاش اون بنده خدا پسر عمه ام هم میشنید صدای گریه مامانم رو دوباره زنگ زد اونم ترسیده بود بیچاره خودشو رسوند خونمون چون پزشکه خیالمون راحت شد که اونم هست میشه یه کاری کرد خلاصه اش کنم خیلی شب بدی بود مامان بدنش یخ زده بود از ترس رنگشم سفید حالت تهوع داشت یه قرص دادیم که دردش کمتر بشه تا اینکه بابام اومد و اونم بیچاره ترسیده بود که دیدیم خیلی درد داره و حالش خوب نیست بردیمش بیمارستان نزدیک ۴ صبح برگشتیم خونه الانم نسبت به شب قبل بهتره ولی درد داره و نمیتونه راه بره رو تخت خوابیده و جز گلاب به روتون نمیتونه از جاش پاشه نتیجه اینکه ممکنه یه چند وقتی کم پیدا بشم چون باید مواظب مامان باشم و به کارای خودم و کلاسم برسم حالا بریم سر پست جشن! جونم بگه براتون که رفتیم جشن پرشین بلاگ جای همه خالی بود راستش من قصد داشتم خودم همینجوری ناشناس برم جشن و دوستان رو شناسایی کنم گفتیم میریم مثل جشن پارسال با شکوه و منظمه حتما ولی خب زهی خیال باطل که به قول خود خانوم اقلیما زاده اااا ببخشید خانوم پولادزاده تا یه هفته سوژه داریم واسه وبلاگ اولش که رفتم نوشا منتظر بود ساعت ۴:۴۵ بود که من رسیدم چون میدونستم ایرانی جماعت هیچ وقت سرموقع برنامه اش رو شروع نمیکنه نگران نبودم که دیر میرسم رسیدم سالن زنگیدم به زیگزاگ که کجایی گفت تو کجایی گفتم دم در وسط راه با اون قدی که کشیده بودم اون روز منو در یک نگاه پیدا کرد گفت اینجاممم! جشن هم که شکر خدا با تاخیر شروع شد کمی خشک بود ولی با اومدن بهاره رهنما از خشکی در اومد و کلی خندیدیم و دور همی خوش گذشت که بعد از اعلام نتایج تینا ( اردیبهشتی تمام عیار) رو شناختم چون هر چی زنگیدم موبایلش خاموش بود که بعد از جشن رفتم پیشش حالا نمیدونم خوشحال شد یا نه ولی قیافه اش خیلی خوشحال نشون میداد که بعدش رفتم جایی که ویلوت عزیز نشسته بود و واقعا شک داشتم برم جلو و خودمو معرفی کنم و نشناسه ضایع بشم ولی دل رو زدم به دریا و سلام کردم گفتم نمیدونم منو میشناسین یا نه من خانوم مارپلم که یهو گفت ااا سلام چرا میشناسمت از وبلاگ و کامنتای نقطه دیدمت و احوال پرسیو اینا! جای پریا جون (بلاگ می) هم خالی بود ولی خب این نیومدنش باعث شد ۲ تا سکه مفتکی ببره و قصد داره باهاش خونه هم بخره رفتم بیرون که لوح احتمالی خودم و سفارش ۳ تا از دوستان خوبم رو بگیرم که تا اسمم رو گفتم گفتن که ااا خانوم مارپل تویی؟؟ گفتم بله خیلی معروفم نه؟؟ الان در خانه ۲ لوح داریم که میخواهیم سر لوحه خود قرار دهیم نقطه سر خط! بعد اسم ۳ تا دیگه از دوستام رو هم گفتم که به نمایندگی از اونا گرفتم که پسره تو شک افتاده بود من نویسنده کدوم یکی ازین ۴ تا وبلاگم موقع بیرون اومدن هم با کیک و آبمیوه پذیرایی کردن راستی عسل جان از طرف تو هم برداشتم ها جای بقیه دوستان هم خالی بود که بعضیاشون دوست داشتن بیان ولی فکر میکردن که بدون دعوت نمیشه رفت ولی نمیدونستن که دعوت برای عموم و زن عموم آزاد بود سرتون کلاه رفت! عکسارو پرشین بلاگ گذاشته منم توش هستم و بدین ترتیب اسنادش در وزرات کشور موجوده ولی خب تا نگم کجام نمیتونین کشفم کنین که حالا نمیدونم سری بعد هم داره عکسها یا نه چون یه آقاهه عکاسه جلو من بود هی فرت و فرت عکس میگرفت منم با دوربینم نصف صورتمو گرفتم حالا اگه جایی در رفته باشه چیی؟؟ تو این عکس اینجام تو این عکسم هم اینجام اضافات : این جشن و لوح منو امیدوار کرد (هر چند نمیدونم چه رتبه ای آوردم و چندم شدم) اضافات۲ : رتبه ها رو کی اعلام میکنن؟ من که حتما از ۱۰۰ نفر میشم ۱۰۱ برمیگردم حتما هههههه (مارپل سنجد)
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 1:32 توسط خانوم مارپل |
|
|
خودم میدونم که خوب نمی نویسم خودم میدونم که جذاب و گیرا نمی نویسم خودم میدونم که نوشته هام به درد لای جرز دیوار یا هر جایی! نمیخوره خودم میدونم که نسبت به قبل کلی افت داشتم نه اینکه قبلا شاهکار بودم واسه همون خودم میدونم که نوشته هام باب میل بعضیا نیست (خودت میدونی منظورمو ) خودم میدونم اونقدر دیر به دیر آپ میکنم که اون چند تا خواننده هم که دارم میپرن خودم میدونم که دیر به دیر به دوستام و وبشون سر میزنم که شاید از من دلخور بشن و نیان خودم میدونم که اونقدر قدرت نوشتاری بالایی ندارم که ملت محسور نوشته هامو خاطراتم بشن خودم میدونم که شاید این قدرت رو داشته باشم که بتونم از لحاظ نوشتاری و نگارشی اونقدر قوی باشم که جادو کنم ولی امان از اعتماد بنفس نداشته ام همه اینا و کلی چیز دیگه هم میدونم ولی یه چیز رو نمیدونم اونم اینکه با اینهمه عیب و ایراد چجوری به جشن دعوتم کردن؟؟ خداییش اصلا انتظار نداشتم که دعوتنامه بیاد چون نه طرفداری داره نوشته هام نه خودم البته چند تا حدس میشه زدها یا خود پرشین بلاگ دیده وب من بیچاره رای نداره خودشونو کارمنداش چند تا رای واسه منم البته من که نه وبم کنار گذاشتن ( حتی نرسیدم به خودم رای بدم) یا اینکه واقعا دوستام لطف کردن و بهم رای دادن بدون اینکه من تبلیغی بکنم که ایهالناس مسابقه هست بشتابید! ( که البته این خیلی به واقعیت نزدیکه ) یا اینکه اونا قصد ضایع کردن منو دارن تو جشن که برم اونجا بگن که نه بابا اشتباه شده رتبه ای نداره وبت ولی حالا که اومدی عیب نداره قدمت رو سر چشم برو اونجا بشین اون گوشه ! بعد برن اون یکی گوشه به هم دیگه بگن ایول جمعیت داره زیاد میشه همرو جا بدین اون گوشه موشه ها ولی بگما من میرم اونجا بروبچ رو تشویق کنم و از نزدیک ببینمشون و لوح تقدیر اون دوستان خارجی غایب در جشن رو بگیرم ولی حالا اگه اسمم رو هم گفتن عیب نداره خوشحال میشم بزار بگن اونام خوشحال باشن دیگه جدا از تمام از شوخی ها از دعوتم خوشحالم حالا سرکاری باشه یا نه تو لیست باشم یا نه مهم نیست مهم اینه که این باعث میشه جدی تر به وبلاگ نویسی نگاه کنم و براش وقت بزارم و دیگه اینکه تو دنیای وب اونقدر شناخته شدم که حداقل یه همچین دعوت نامه ای واسم بیاد و بهونه ای بشه دوستان وبلاگنویس برتر رو از نزدیک ببینم
بگذریم از بحث جشن و اینا بریم سر وقت چیزای خوب بابام امشب از یه سفر ماموریتی خارجی ۱ هفته ای برگشت منم که همیشه موقع بازگشت بابا جونم از اینجور سفرها عشق پدر فرزندیم قلمبه میشه و دلم زود زود براش تنگ میشه که زووووود برگرده خونه وگرنه کیه که حواسش به سوغاتیا بره کلی مداد و ماژیک و خودکار های رنگی منگی که فداش بشم تا دیده من رفتم خرید لوازم تحریر کردم گفته حتما لازم دارم یه نمونه خوبی که این خرید با حوصله داره این بود که تو سفر دبی دسته جمعی رفتیم تو یه فروشگاه بعد اونجا قرار شد پخش بشیم هر کی خرید خودشو انجام بده سر یه ساعت معینی دم در باشیم بیربط نوشت:سر کلاس نشسته بودم یهویی دلم خواست رو صندلیم اینو (+) بنویسم راستی کیا ۵ شنبه میرن جشن بگن که لباسامونو ست کنیم باهم که اونجا گم نکنیم همو اضافات : اون عکس پیشی هم خوشم اومد گذاشتمش یه جورایی مثل من حیوونکیه نه؟؟ اضافات۲: من چرا هرکیو میبینم دعوت شده جشن نکنه کاسه ای زیر نیم کاسه اس یا شایدم من با کله گنده های وبلاگستان در ارتباطم؟؟ خاص نوشت : کاش تو هم پیشم بودی و دستمو میگرفتی که اونجا تنها نمونم خودت خوب میدونی که همیشه تنهام بدون تو و همه جا تورو کم دارم بازم اینجا رنگی منگی شد اثرات اون لوازم تحریره منو سنه نه!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 8:37 توسط خانوم مارپل |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
اینجانب خانوم مارپل هستم فعلا همین!!!ا
|
| پیوندهای روزانه |
|
گوگل دهخدا و معین!! دیکشنری آنلاین قطار وبگردی امضا الکترونیکی با موس! free smiley کشف موقعیت مکانی شماره تلفن مورد نظر آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|