تبليغاتX
خانوم مارپل
     
 

خانوم مارپل

 
 

متهمان ردیف اول

♥♥عكسستان♥♥

~خانوم مارپل در وردپرس~

وبلاگ كلوب تفريحي عكسستان

یه دختر 20 ساله

مـــــــــــــــــن آزادم ..ااااا

قزن قلفی

بولوت

آقای زیپ و خانوم زیگزاگ

من نوشا هستم

کلبه سفید

سیرترشی متاهل

مداد رنگی

نوشته هاي يك جوان ایرانی

بلاگ می

elipo

دل نوشته های من

این وبلاگ بد آموزی دارد

گیلاسی

sober

من و خودم!

بوف بینا

نقاش دلها

اردیبهشتی تمام عیار

میس مِـــــــری

مــریــم بـــانــو و همســـری!

س پ ی د ا ر

مرئـــــی های یک دختر نامرئـــی

قالب وبلاگ

 

امكانات جانبي

RSS 2.0

 

 
 

Weblog Themes By Pars Theme

     
 

مارپل و بس...

 
سلام به شما دوستان عزیزم

خیلی خوشحالم که دوباره می بینمتون نگید که نمیتونم ببینمتون که میتونم چون آی پی هاتون هست!!

راستش نمیدونم از کجا شروع کنم با خودم میگفتم که اصلا حس نوشتن ندارم بعد وجدانم میگه تو غلطططط (غ کسره داره!!) میکنی نمیتونی بنویسی میایی وبلاگ باز میکنی جای یه نفر آدم رو هم تنگ میکنی!!  والا دیدم این وجدانم یه جورایی راست میگه!   ولی نه واسه رو کم کنی هم که شده اینقدر میام مینویسم که حالش جا بیاد! حالا وایسا تماشا کن وجدان خان..!

 واسه این پست نمیدونستم چی بنویسم گفتم میام صفحه رو باز میکنم شروع میکنم به نوشتن و درد و دل به یه جایی میرسم دیگه! والا خاطراتم که تموم نشده ولی باید بازنویسی بشه ویرایش بشه بازیگراش انتخاب بشن دستمزدا شفاف سازی بشه از همه مهمتر لوکیشن معلوم بشه خلاصه سخته دیگه!!

اگه همه نوشته هام خاطراتم باشه بلاخره یه روز تموم میشه باید یه تجدید نظری بکنم تو نوشته هام شاید از حال هم بنویسم شاید پست رو خبری هم بکنم خلاصه بی کار نمیزارم بمونه این بلاگفا!!

راستش میخوام نوشته هام طوری باشه که وقتی یه نفر میاد میخونه حتی اگه واسه وقت گذرونی هم باشه بعد از خوندن نوشته هام احساس نکنه که وقتش الکی هدر رفته دیگه حتی پشت سرشم نگاه نکنه که ببینه موسش رو تو وبلاگم جا گذاشته یا نه!!

 الانم دوست دارم باهاتون حرف بزنم راجع به خیلی مسائل ولی چون مسئله ای مطرح نکردم میزارم واسه پستهای بعدی...

خوشحال میشم وقتی این نوشته ها رو میخونید به من نظرتون رو بگید وحتی پیشنهاد سوژه بدید

خلاصه من هم واسه دلم مینویسم هم واسه شماها پس منتظر نظرات دلگرم کننده تون هستم

مرسی که بازم اومدید اینجا تحمل کردید حرفامو  


یکشنبه سی ام دی 1386 |

 
     
 

مارپل وموتور سواری!

 
سلام به شما دوستای خوبم

امیدوارم که تو این هوای سرد برفی آدم برفی نشده باشید!  این قدر هوا سرده که تخم مرغ رو بذاری بیرون یخ میزنه!! میگی نه امتحان کن مواظب باش خودت یخ نزنی!!

الا ماشالا که از برکات جناب دو*لت و برف.. هم گاز داریم..هم کوچه های بدون یخ داریم..هم پروازهای منظم بدون تاخیر داریم..خلاصه همه چی داریم...!! خیلی هم خوش خوشانمان شده که اینجوری شده..!

البته ما که بچه تهرونیم اینارو داریم بیچاره اون بچه تهرونی که ۷۰۰ کیلومتریه تهران اردبیل زندگی میکنه چی کار کنه؟؟!

خلاصه اینکه تو ینگه دنیا این اتفاقها که میفته از بی عرضگی دولتشونه..! شما برید خوش باشید..!

اگه این تعطیلی ادارات و دانشگاها و مدارس بهتون ساخته یه پیشنهاد میکنم که بازم بهتون بسازه اونم اینکه اگه بخاری گازی یا کلا هر چی که با گاز کار میکنه تو خونتون دارید روشنش کنید تا بتونید از تعطیلات بیشتری به خوبی استفاده کنید!! این پیشنهاد از فکر خودم تراوش شده یه وقت فکر نکنید که اس ام اس بوده ها!!

فکر کنم که من وبلاگمو باید اسمشو بزارم هفته نامه خانوم مارپل!!

نمیدونم چرا آخر هفته که میشه سوژه ها سرازیر میشن!

فکر کنم کار روح هاست که آخر هفته که میان واسه گردش ازون بالا اون سوژه ها رو میریزن رو سر من! آخه نمیگن ممکنه که یکیش بیفته خونه همسایه اونم برداره بدون سانسور بخونه آبروی من میره؟!

خدا بخیر بگذرونه که من این سوژه هام تموم بشه چی کار کنم؟؟! فکر کنم که باید برم مسافر کشی!!

فکر کنم که شما هم از پست های قبلم فهمیدیدن که من بچگیم چه قدر شیطون بودم!

فکر کنم اگه کتاب بنویسم پرفروش ترین کتاب تاریخ بشریت میشه!  

حیف که اینجا اجازه موتور سواری به ما نمیدن وگرنه من الان کلکسیون موتور داشتم همه جوره! مدل ۱۰۰۰ / براوو / جیبی / کتابی...!

یادمه اولین بار که سوار موتور شدم یه اتفاقی افتاد برام که واسه همه خاطره شده!

بچه که بودم سوار موتور یکی از فامیلامون شدم که اونقدر اصرار کردم که اون بنده خدا مجبور شد منو ببره با موتور یه دوری بزنیم.! منم چون کوچیک بودم جلو نشستم که از پشت نیفتم...

بعد از موتور سواری من پیاده شدم که برم طرف خونه که احساس کردم پاهام داره میسوزه نگاه که کردم دیدم ای داد بیداد ساق پام خورده به قسمت داغ موتور و قرمز شده...چون شلوار کوتاه پوشیده بودم اینجوری شده بود.. به روی خودم نیاوردم رفتم خونه اولش کسی نفهمید بعد که نشستم رو مبل یکی فهمید همه رو خبر دار کرد!!

تا چند روز که پماد سوختگی میزدم و میسوختم از درد... اونجاست که آدم یاد آتیش جهنم میفته!! (ولی تازگیا شنیدم به خاطر قطعی گاز آتیش جهنم هم خاموشه پس هر کاری میخواین بکنید!!)

این سوختگی که واسه من عبرت نشد چون دوباره رفتم سراغش..!

 همون فامیلمون که موتور داشت یادتونه که؟؟ آره خودشه.!! اومده بود خونمون موتورشم تو پارکینگ گذاشته بود منم که سر ظهری بهونه واسه رفتن به پارکینگ نداشتم رفتم پاک کن رو انداختم پایین بعد بدو رفتم به مامانم گفتم که پاک کنم افتاد پایین میرم بیارمش!! مامانم هم یه نگاه عاقل اندر سفیهی به من کرد که یعنی خودتی!!

منم به روی مبارک نیاوردم بدو رفتم پارکینگ! سوار موتور شدم هی با فرمونش بازی کردم الکی گاز دادم خلاصه ندید بدید بازی در آوردم دیگه!! البته موتور خاموش بودا!

این موتور سواریه منم سیرمونی نداشت لامصب!!  بندر عباس رفته بودیم خونه خالم اینا که واسه یه مدتی منتقل شده بودن اونجا...

شوهر خالم یه موتور داشت ازینا که رکاب دارن شبیه دوچرخه می مونه خیلی باحاله!!  دیدم که موتورش رو یه گوشه حیاط گذاشته... منم که چشام برق زد وقتی موتور رو دیدم..!

بعدش به شوهر خالم اصرار که موتور رو روشن کنه باهاش یه دور بزنیم!! اون بنده خدا هم روشن کرد برد یه دوری اون اطراف زدیم منم که حالشو بردم.!!

چشتون روز بد نبینه فرداش که شوهر خالم رفت بیرون منم یواشکی رفتم موتور رو برداشتم.. یادم بود که چه جوری روشن میشه نشستم روش روشنش کردم همینکه گاز دادم یهویی دیدم که موتور پرید محکم رفت طرف درختا منم از ترسم یه دفعه ای ترمز گرفتم که نزدیک بود پرت شم تو علفا!!

همسایه بغلی که تو حیاط بود از سروصدای موتور اومد بیرون کمکم کرد از توی اون علف ملفا بیام بیرون!!

بعد پسرش واسه اینکه ببینه موتور سالمه روشنش کرد رفت باهاش یه دوری بزنه که منم از ترس به همسایه گفتم پسرت موتور رو بر نداره بره؟!!   اونم خندید گفت نترس الان میادش!! آبرو ریزی کردم با اون حرف زدنم! خوب چی کار کنم ترسیده بودم موتور مردم اگه گم میشد چی کار میکردم؟!! حالا یکی نیست به من بگه اگه موتور مردم اوراق میشد چی کار میکردی؟!!

فکر کنم تا اینجا بس باشه تا بیشتر ازین خسارت به بار نیاوردم!!

راستی هیچ فکر کردین که چرا امسال بابا نوئل نیومد؟؟ نه بابا مسئله بنزین نیست کارش ازین حرفا گذشته!!   بیچاره تو این سرما شلوارشو گذاشته توی چکمه اش! گرفتنش!!  لابد از مصادیق تبر*ج بوده خوب!

اگه پست این هفته مون زیاد خوب نبود ببخشید چون از ترس قطعی اینترنت که اینم از خدمات برفه تند تند هر چی به ذهنم رسید نوشتم...

ای وای داشت یادم میرفت..من یه تشکر به خانومی گل بدهکارم که یه راه میانبر واسه گذاشتن این اسمایلی ها به من گفت که ازین راحت تر دیگه کاری نیست!! خیلی راحت اون اسمایلی رو کپی کنید بعد روی نوشته پیست کنید... به همین سادگی و به همین خوشمزگی!!   

شب و روز برفیه خوبی رو براتون امیدوارم!!Gotcha


یکشنبه بیست و سوم دی 1386 |

 
     
 

مارپل و رانندگی!

 
سلاممممم به شما دوستان عزيزم 

ايشالا كه هميشه خوب و خوش باشيد در كنار خانواده و دوستان روزگار رو به نيكي سپري كنيد

اين آپ كردن ما هم دردسر شده والا. بعضي موقعا نميدونم از چي از كي بنويسم؟؟  ديگه از بس سوژه كم ميارم كه شروع كردم به پته ريزون!

صاحب يه سري از وبلاگا كه تو ابرا سير ميكنن از بس كارشون راحته واسه آپيدن!! يه سري كه به قول خودشون كپي پيست ميكنن .. يه سري كه روزانه مينويسن .. يه سري هم مثل دوست خوبم

عكس ميزارن. اينا كارشون راحته ميدونن ميخوان چي كار كنن ولي من بيچاره جزو هيچ كدوم ازينا نيستم!! 

بايد اين فكرمو كار بندازم يه هندل بزنم شايد يه چيزي بياد تو مغزم بعدش مغزم فرمون بده دستم بعد دستم فرمون بده به كامپيوتر بعد كامپيوتر تو سيستم خودش تجزيه تحليل كنه كه آيا روشن بشه آيا نشه؟ 

پس ديدين همچين كار راحتي هم نيست آپ كردن!

حالا يكمي از شيرين كاريام بگم شايد مقبول واقع شد!!

 وقتي كوچولو بودم ابوي محترم هنگام رانندگي منو مي نشوند رو پاهاش و از همون كودكي بود كه پشت فرمون نشين شديم!! آره ديگه بابام ميخواسته كه دخترش واسه خودش مردي بشه! 

اين باعث شد كه در دوران شيرخوارگي/ نوپايي/نونهالي و... گواهينامه هاي پايه يك و دو و موتور و بين المللي رو صيد كنيم..   كه فرمول يك رو هم داشتم ميگرفتم كه وقت مدرسه رفتنمون شد نشد كه بشه پوز اين شوماخر رو بزنم..   

قبل ازين كه به سن قانوني برسيم به صورت غير *قانوني ماشين سواري ميكرديم!  كه اون اتفاق باعث شد كه از ۲ كيلومتريه ماشين رد نشم!

يه روزي كه شيك و پيك كرده بوديم ميخواستيم بريم بيرون با مامانم اونم با ماشين! من زياد در مورد چيزي اصرار نميكنم ولي نميدونم چي شد كه اونروز واسه رانندگيه من از من اصرار از مامانم انكار آخرش مامانم مجبوري راضي شد كه من بشينم پشت فرمون!

جاتون خالي چه كيفي داد كه جلو چشم دختراي همسايه بشيني پشت فرمون اونم بدون مجوز!!

چشاشون يه پنج شيشتايي شده بود!(اين قضيه حدودا ماله ۱۲ سال پيشه ها الان هر كي گواهينامه داشته باشه بشينه پشت فرمون مسخرش ميكنن!!)

اونجا يه جايي مثل شهرك بود كه خصوصي بود و عبور مرور راحتتر بود . خلاصه ما هم راه افتاديم رفتيم خريد كنيم تا برسيم مقصد اتفاقي نيفتاد اتفاق اونجا بود كه خواستم پارك كنم!! حالا كسي نبود كه بما بگه آخه شوماخر بين دو تا ماشين با سر ميرن پارك كنن؟؟! پس پارك دوبل واسه چيه؟؟

چشتون روز بد نبينه ديدم كه يهويي يه درخت جلوم سبز شد... درخته نبودا نميدونم چجوري زودي رشد كرد؟؟    زدم رو ترمز ديدم اي دل غافل ترمز كار نميكنه..! بوممممممم   آره اين صداي اصطكاك ماشين با درخت بود!!  اونجا ديگه درخت نقش ترمز رو ايفا كرد!! طوري پارك كرده بودم كه هيشكي نتونست از پارك دربياره.. اونقدر واستاديم تا صاحب اون ماشينايي كه من بينشون پارك كرده بودم بيان ماشيناشون بردارن تا ما از پارك بيرون بيايم..

فكر كنم كه فهميدين چرا ترمز كار نكرد؟؟!! بله از اونجايي كه شيك و پيك كرده بودم مسلما كفش پاشنه بلند هم پوشيده بودم خوب!  فكر نكنيد كه پاشنه كفشم نميذاشت من ترمز بگيرم..! نه اينجوريا نيست ترمزش خراب بود!

اي واي مامانمو يادم رفت بگم ناسلامتي اونم تو قصه بود!! اينجوري شده بود..    بعدش اينجوري شد  تو اين قسمت مامانم زياد ديالوگ نداشت!!   وقتي رفتيم خونه نميدونم اين لامصب كارگردان اين ديالوگاي تاريخي رو كي به مامانم داد؟؟! از گفتن ديالوگ ها معذوريم ! اينجا بچه شصت ساله مردم مياد بد آموزي داره واسش!!  ما هم كه ماموريم و معذور!!

تو پاركينگ ديدم اي داد بيداد تنه درخت رنگ ماشين رو برده.. از ترسم بدو رفتم خونه تو اتاقم درم بستم!!

بعدش فهميدم كه داداشم رفته با دستمال جاي تصادف رو شسته و تميز كرده .. وقتي رفتم ديدم خيالم راحت شد چون فقط رنگ تنه درخت بود كه چسبيده بود به بدنه ماشين كه اونم تميز شده بود. منم كه خيالم راحت شد دوباره خوش خوشانم شده بود!!  انگار نه انگار كه خاني رفته خاني اومده!!

اين همه عشق رانندگي بوديم آخرش دو سال بعد از سن قانونيم رفتم گواهينامه گرفتم!

مثنوي هفتاد من هم اينقدر زياد نبود كه من اينقدر روده درازي كردم!! بايد جبران دير آپ كردن هام بشه ديگه!!

 اين اسمايلي بي ربطه هويجوري گذاشتم چون خوشم اومده ازش!!

امري باشه؟؟ بابا مياييد ميخونيد يه نظري/ اهمي/ اوهومي/ چيزي بديد ما هم به اميد نظرهاي شما زودتر آپ كنيم..  آدم اول جوني سر خورده نشه نره خيابون مهتاد بشه!!

اين وبلاگ تازه تاسيسه هنوز تبليغ آنچناني نكردم چون دليل داره!! اگه ميبينيد كه بازديدش كمه به اين دليله..

مرسي از همه اونايي كه ميان ميخونن و نظر ميدن و اونايي كه ميخونن و نظر نميدن و اونايي كه نميخونن و نظر ميدن و اونايي كه نه ميخونن و نه نظر ميدن و اونايي كه اصلا نميدونن اين وبلاگ وجود خارجي داره و كلا از همه كمال تشكر رو دارم.. كنتور كه نداره از همه تشكر ميكنيم خيالي نيست !! مخصوصا از اونايي كه ازون ور آب هم وبلاگ ما رو مورد عنايت قرار ميدن و همينطور نظر ميدن

افراد مطلع ميدونن من از چي ميگم!!

پ.ن۱: اون بالا که گفتم زدم به درخت. چشتون روز بد نبینه چند ثانیه قبلش یه دختر کوچولو داشت اونجا بازی میکرد که خدا رحم کرد که یهویی غیبش زد!!

پ.ن۲:بینندگان محترم! هنگام بازدید فقط جنبه طنز رو در نظر نداشته باشید بلکه از مطالب بالا و پ.ن۱ عبرت بگیرید همانا که خداوند عبرت گیرندگان را دوست میدارد.. به جون خودم راست میگم..

خوب با اجازه همگي باي باي


یکشنبه شانزدهم دی 1386 |

 
     
 

مارپل و حیوانات!

 
سلام به همگی خوبید؟ خوشید؟ سلامتید؟

دماغتون چاقه؟!  چای باباتون داغه؟! من عجب طبع شعری داشتم نمیدونستم!  به جانه خودم همین الان موقع نوشتن این بیت دوم گهر بار به ذهنم رسید! 

راستش داشتم میفکریدم که من چرا واسه نوشتن چرا انگیزه و سوژه ندارم؟!

به طور اتفاقی داشتم این اسمایلی ها رو نگاه میکردم (گفتم که منم بی جنبه!) 

یهویی چشم افتاد به این دو تا اسمایلی     و    یاد خاطراتی از بچگیم افتادم که خالی از خل بازی نبوده!!

دقیقا مثل مستر بین که میره انباری بین وسایلش دنبال چترش بگرده که کلی وسیله اونجا بوده که هر کدومو میدیده یاد قدیم میافتاده که چه تاج گلی به آب داده!!

خولاصه عرضم به حضور انورتون که ما یه بار زمانی که بچه بودیم (ما فقط یه بار بچه بودیم بعد ازون فرتی بزرگ شدیم!) از حیوانات کوچک از جمله مورچه که تازگیا تو دسته بندیه فیفا اومده ترفیع درجه گرفته و به مقام حیوانی نائل شده! آخه قبلا جزو حشرات بوده!  حالا جزو حشرات بوده؟؟!

وای چقدر حاشیه رفتم ببخشید ولی این دلیل نمیشه که من با نیک*بخت  واحدی نسبت داشته باشم!

خوب میگفتم ! من اونقدر مورچه رو دوست داشتم که وقتی یه مورچه میدیدم میگرفتم تو دستم ناز*ش میکردم! يه بار قضيه جدي تر شد من علاوه بر اينكه ناز*ش كردم گرفتم ب و س ش  كردم! 

بعد يهو ديدم اي دل غافل مورچه نيست! بعدا كاشف به عمل اومد كه بعله ظاهرا اونو بلعيدم!

به ما نيومده كه حاميه حقوق حيوانات باشيم!

اينكه خوبه چون نه طعمي داشت نه مزه اي!  بازم زماني كه در عنفوان كودكي مايل به نوجواني بودم

به شهرستاني رفته بوديم براي عروسي  بعدازظهر بعد از تناول نهار رفتيم شيك و پيك كرديم

واسه عروسي   منم دامن پوشيده بودم كوتاهيش تا اينجا!  با يه پيرن خوشگل!

راه افتادم رفتم بيرون ديدم كه دختر پسراي فاميل يه جا جم شدن منم رفتم پيششون ديدم دور يه اسب بود الاغ بود چي بود (يادم نيست!) واستادن دارن بحث ميكنن. منم از همه جا بي خبر اونجا واستاده بودم كه يكيشون گفت نميترسي سوار اون الاغ بشي؟!(حالا نگيد كه اسب بوده!) منم كه يه لحظه روح سوپر من در روحم حلول كرد ! گفتم نه!

خلاصه رفتم سوار شدم يكي از اون پسرا با دست محكم زد قسمت نشيمنگاه الاغه!  يه دفعه ديدم كه پرت شدم رو زمين كه تمام گل و گ ه بود!

واسه اينكه حس ضايع شدن بهم دست نده سريع پا شدم ديدم كه اون پسره رفت سوار الاغه شد منم واسه انتقام رفتم بزنم پشت الاغه تا اونم بيفته كه پسره شروع كرد به ناله كه نزني من ميفتم زمين كمرم ميشكنه و ازين حرفا.. منم كه رقيق القلب گفتم باشه! 

تو رو خدا دارين اين حس انتقام منو! هر كي خواست انتقام بگيره يا عمليات انت ح اري انجام بده يا با كايت خودشو بكوبه به ك ا خ سفيد با منشيم تماس بگيره در اسرع وقت انجام ميشه!

با اجازه شوما بحثو تموم كنيم! تا حيوونا از من به سازمان م ل ل شكايت نكردن!    اينارم گذاشتم كه بدونيد جريان چي بوده!!

با اجازه


پنجشنبه ششم دی 1386 |

 
     
 

مارپل و اسمایلی هایش!

 
سلامی به گرمی شوفاژ اتاقم که ازش کمال تشکر رو دارم که داره منو اتاقمو گرم میکنه!

و همینطور از دوستان خوبم از جمله گیلاسی که با راهنمایی هاشون در مورد این شکلکا باعث شدن که من آرزو به دل رخت ازین دنیا برنکنم!

چیه خوب  آدم وقتی چیزی بلت نیست از کسی که بلته میپرسه و اون کسی هم که بلته به اون کسی که بلت نیست یاد میده!!

منم که بی جنبه حالا به عشق این شکلکا هی میام پست میزنم!

حالا هر کی مثل من بلد نیست من بهش یاد میدم

تو اون قسمت از صفحه وبلاگتون که دارید مینویسید بالاش یه دکمه هست که عکس کوه و خورشید هست اون رو میزنید یه صفحه باز میشه که باید آدرس اون شکلک رو توش وارد کنید و کلمه درج تصویر رو بزنید. البته قبلش باید اون قسمت از نوشته که میخوایید شکلک مورد نظر اونجا باشه رو یه کلیک کنید که خط چشمک زن اونجا باشه وقتی درج تصویر رو زدین شکلک همونجا بیفته. اینم لینک شکلکا.

حال کردین چطوری توضیح دادم عمرا اگه کسی مشکل پیدا کنه!

مثل آدرس دادن بعضیا که میزن تو خال!  مستقیم میری چهارراه اول دست چپ میدون اول نه میدون دوم یه دور برگردون هست بر میگردی تو همون میدون اولیه میری تو کوچه وسطای کوچه  عباس آقا واستاده از اونم آدرسو میپرسی!

خوب دیگه هر کی هر مشکلی داشت بیاد خودم راهنماییش میکنم باقلوا!  با عباس آقا هم کار نداشته باشین من هستم!

متشکرات از همه شوما


یکشنبه دوم دی 1386 |