به به سلام بر شما دوستای گلم دلمون براتون تنگیده بود
حال و احوال در چه حالیه؟ با خاموشی ها چه میکنید؟ اونایی که هر شب مثل ماها برقاشون میره میدونن چی میگم.. واییی خیلی بده هر شب برق میره بعضی شبا که دو نوبت برق میره..
اگه یه وقت شبی یا نصفه شبی یا نصفه صبحی!! این موقع ها صدای انفجار شنیدین نترسید چون کامپیوتر من بوده که به دیار باقی شتافته!! هر کس هر تیکشو پیدا کرد بیاره تحویل بده! چون من هر شب با کامپیوتر کار میکردم برق رفت..
باید هر طوری شده برم محافظ بگیرم تا منم با خودش به اون دیار نبرده...
راستی من تو یه آگهی خوندم محافظی هست که اگر برق بره تا چند دقیقه بعد از رفتن برق کامپیوتر رو روشن نگه میداره تا اون موقع فرصت داریم کاسه کوزه مونو از اینترنت و کلا از کامی جمع کنیم.. اگه کسی میدونه همچین چیزی هست به من خبر بده چه مارکیه و آدرسش کجاست ممنونم
باز خواستم بگم نمیدونم چی بنویسم از کجا شروع کنم پشیمون شدم چون از بس گفتم این حرفو دیگه خودم خجالت میکشم! البته اونقدر وبلاگ زیاده که اگرم ننویسم هیشکی نمیاد بگه خرت به چند...
به هیچ جای نت هم بر نمیخوره مطمئنم... حالا از حق نگذریم بعضی از دوستان میان اظهار لطف میکنن منو شرمنده میکنن با نظراتشون... ممنون اونا هستم.. 
در مورد خاطراتم هم باید بگم که ماشالا با اون دورانی که من گذروندم خاطرات زیادی دارم ولی همشون قابل گفتن نیست!! فکر بد نکنید! منظورم اینه که واسه خود ما جالب و خنده داره چون اون اتفاق رو به چشم دیدیم از قدیم گفتن شنیدن کی بود مانند دیدن!!
و بعضیاشون کم هستن یعنی اتفاق در عرض ۵ دقیقه یا کمتر انجام شده!! و بخوام بیام تعریف کنم باید کلی از قبل و بعد اتفاق بگم که نوشتنم حلال بشه خوب!!
من یه برادر دارم که حدودا ۶ سال از من کوچیک تره اینو گفتم که بدونید من فقط یه برادر دارم و منم بچه اولم والسلام
من دوست داشتم که برادر داشته باشم وقتی فهمیدم که قراره یکی به جمعمون اضافه بشه خیلی خوشحال بودم وقت و بی وقت میرفتم پیش مامانم بهش میگفتم من داداش میخوام یالا..!
یه بار که در حموم رو یهویی باز کردم بلند بلند گفتم من داداش میخواما یادت نره!!
فکر کنم مامانم اون موقع شفای منو از خدا خواست!!
حالا این داداش خان ما به دنیا اومد منم خوشحال ازینکه مامانم به حرفم گوش داده!! دیگه تو پوست خودم نمیگنجیدم!!
اون موقع که کوچولو بود زیاد نمیشد طرفش رفت یا باهاش بازی کرد پس اتفاق خاصی هم نیوفتاد!
۲ یا ۳ سال بعد..!!
ازون سال به بعد دیگه شیطونی کردیم بازی کردیم شوخی کردیم دعوا کردیم قهر کردیم کتک کاری کردیم تا الان!!
واسه اینکه به خواسته هام برسم همیشه داداشی رو مینداختم جلو میگفتم برو بگو اینکارو بکنن یا برو بگو بستنی میوه ای بگیرن یا خیلی چیزای دیگه..!!!
یه شب که برق رفته بود منم شیطنتم گل کرده بود کمربند رو برداشته بودم و دور سرم میچرخوندم به داداشی گفتم بیا کمربند رو بگیر
اون بیچاره ذوق زده دویید طرف من که کمربند رو بگیره منم که حواسم نبود چه اتفاقی ممکنه بیوفته همونطور کمربند رو دور سرم میچرخوندم که محکم خورد به گوشه پیشونیش...
وایی خدا اون روز رو نیاره منکه وحشت کرده بودم دیدم خون میاد از پیشونیش در رفتم یه گوشه قایم شدم از ترسم گوشامو گرفتم....
بعد که دیدم آبها از آسیاب افتاد البته به نظر خودم!! اومدم بیرون از پناهگاه دیدم داداشم پیشونیش پانسمان شده و دیگه گریه نمیکنه خیالم راحت شد رفتم طرفش که یه یکمی از طرف والدین محترم مورد عنایت واقع شدم و این درس عبرتی نشد برای من!!
اونقدر ازین کارا کردم که یه روز بابام یه کاری کرد کارستون که من شاید متحول بشم که تاریخ انقضاش یک روز بود!! ولی خدایی من داداشمو دوست داشتم و دارم ولی نمیدونم چرا همش تو دست و پای من وول میخورد که این اتفاقا براش میفتاد!!
یه روز خونه بودم دیدم داداشم نیست بابام از در اومد تو گفت یه آقایی داشت رد میشد ازینجا دادم داداشت رو برد گفتم ما نمیخوایم اینو خواهرش اذیت میکنه منو میگی زدم زیر گریه
اونم چه گریه ای که برو بگیرش ازش الان میبره داداشی رو... بدو بدو رفتم از پنجره نگاه کردم دیدم یکی داره میره فکر کردم اونه میخواستم برم ازش بگیرم که بابام جلومو گرفت گفت لازم نکرده اون مرده رفت...
بعد زنگ در خونه رو زدن دیدم خالم با شوهر خالم اومدن خونمون داداشی هم بغل اوناست..
شوهر خالم گفت که دیدم یه مرده داره میره داداشت بغل اونه بدو بدو رفتم طرفش باهاش دعوا کردم تا داداشت رو ازش گرفتم...
منکه خیالم راحت شده بود گریم بند اومده بود ولی همچنان بغض داشتم...
بعدا فهمیدم که نقشه بوده منو ادب کنن که چه قدر هم تاثیر داشت!
ولی خدایی خیلی بد بود چون تو روحیه من اثر گذاشت هنوزم که هنوزه شاید بگم بعد از بیست سال از ذهنم پاک نشده این کارشون.. البته اونا هم تقصیری نداشتن... ولی شماها با بچه ها اینکارو نکنید چون تو روحیه شون اثر میذاره چون من الان هم خوبی ها و بدی های اطرافیون رو تو بچگی فراموش نکردم... اینم پست آموزشی من بود!
اگه ادامه بدم میترسم حکم اعدام من رو با گیوتین صادر کنید!!
بازم میگم اگه خوب نبود به خوبیه خودتون شک نکنید!! 
از ترس قطعی برق خلاصش کردم که شما هم خسته نشید!!
همیشه روشن و تو روشنایی باشین!!