بلاخره مراسم ما هم ۴شنبه به خوبی و خوشی برگزار شد البته بیشتر شبیه به مهمونی بود تا مراسم نامزدی چون فقط بزرگای فامیل بودن مراسم تو خونمون بود و از همه مهمتر آقای داماد نبود!! من که حس نکردم نامزدیمه! از طرفی هم من خودم مخالف مراسم مفصل بدون حضور داماد بودم...
از کیش که برگشتیم ۸ روز بیشتر فرصت نداشتیم ٬واسه مراسم هیچ کاری هم نکرده بودیم... مسافرت کیش هم خوبی داشت هم بدی..
خوبیش این بود که کلی واسه خودم خرید کردم حتی کفش و لباس نامزدی رو هم اتفاقی از اونجا خریدم بدیش این بود که کمی چاق شدم و گرما و شرجی اونجا باعث شد که صورتم حساسیت بده و قرمز و ملتهب بشه که تا حالا همچین اتفاقی نیوفتاده بود که خلاصه تا روز موعود ضد عفونی کردم که درست شد
۳شنبه ساعت ۸:۳۰ بیدار شدم دوست داشتم که بازم بخوابم چون شب دیر خوابیده بودم...
ساعت ۹:۳۰ از خونه زدم بیرون اول رفتم مخابرات که تلفن خونمون یک طرفه شده بود به علت نیومدن قبض چون قبض نیومده بود در نتیجه پرداخت هم نشده بود نه اینکه سیستم پست شتری هست شترها وسط راه هلاک شدن به علت خشکسالی واسه همین قبض نرسیده دستمون!! 
رفتم قبض گرفتم پرداخت کردم ۲ساعت بعد وصل شد 
بعد از اونجا رفتم که کیک رو سفارش بدم و عکس بدم واسه روی کیک و یه ظرف هم دادم که شیرینی بذاره توش و تزئین کنه
ساعت ۱۱:۳۰ رسیدم خونه دیدم برق نیست مبلا رو برده بودن که فرداش صندلی هارو بیان بچینن کارگر اومده بود خونه رو تمیز کنه که ما رو دق داد تا یه جا رو تمیز کنه اصلا بلد نبود مامانم هم عصبانی شده بود از دستش...
واستاده بود بالا سرش میگفت که چیکار کنه یا زودتر وقت نداریم
تا شب فقط کارارو انجام میدادیم مگه تموم میشد منم دلم میخواست که بخوابم ولی نمیشد 
حالا خیلی خوابم میومدو خسته بودم ساعت ۵ صبح خوابیدم ساعت ۹ صبح بیدار شدم دیدم کار خاصی نیست گرفتم خوابیدم تا ساعت ۱۲ که بعدش پا شدم یکمی ناهار خوردم که ضعف نکنم
ساعت ۲ بود که دوتا خانوم به عنوان مهموندار اومدن میزو صندلی ها رو چیدن میوه ها رو شستن کارارو انجام دادن
مامانم ساعت ۴ رفت آرایشگاه قرار شد که منم ساعت ۵ برم که ساعت ۵:۳۰ زنگ زد بیا که منم رفتم
ساعت ۸:۳۰ کارم تموم شد که بعضی از مهمونا اومده بودن منم بدو رفتم تو اتاقم لباسمو پوشیدم رفتم پیش مهمونا 
کم کم سر و کله بقیه هم پیدا شد... منم تنها نشسته بودم نمیدونستم چیکار کنم
که صندلی کناریم خالی بود هر کی میومد مینشست پیشم بعد پا میشد میرفت نفری بعدی میومد! 
حدودا ساعت ۱۰ اینا بود که برق رفت ولی خدا رو شکر که یک ساعته اومد
قبل از شام کیک رو آوردن با کیک عکس گرفتیم بعد انگشتر رو انداختن دستم کادوهایی رو که اورده بودن رو نشون دادن
بعد از اون پوآرو جونم زنگ زد که جاش خیلی خالی بود
با هم صحبت کردیم با بقیه هم صحبت کرد
بعدش وقت شام شد بعد شام بزن و برقص
و شاباش اینا بود بعدش کیک رو بریدیم 
دیگه آخر وقت ساعت ۱ بود که کم کم مهمونا رفتن... ما موندیم و خستگی و یه خونه بهم ریخته...
کفشامو که در آوردم تمام پنجه و پاشنه و ساق پام درد میکرد اصلا نمیتونستم راه برم زنداییم و خالم اینا موندن کمک کردن غذا ها رو جابه جا کردن
منم که خسته بودم خوابم میومد ٬نشد که زودتر بخوابم ساعت ۷ صبح خوابم برد......
* این بود انشای من
** چون وقت و حوصله نداشتم اینجوری شد انشامون نمره قبولی رو بهم بدین که مشروط نشم!