تبليغاتX
خانوم مارپل
     
 

خانوم مارپل

 
 

متهمان ردیف اول

♥♥عكسستان♥♥

~خانوم مارپل در وردپرس~

وبلاگ كلوب تفريحي عكسستان

یه دختر 20 ساله

مـــــــــــــــــن آزادم ..ااااا

قزن قلفی

بولوت

آقای زیپ و خانوم زیگزاگ

من نوشا هستم

کلبه سفید

سیرترشی متاهل

مداد رنگی

نوشته هاي يك جوان ایرانی

بلاگ می

elipo

دل نوشته های من

این وبلاگ بد آموزی دارد

گیلاسی

sober

من و خودم!

بوف بینا

نقاش دلها

اردیبهشتی تمام عیار

میس مِـــــــری

مــریــم بـــانــو و همســـری!

س پ ی د ا ر

مرئـــــی های یک دختر نامرئـــی

قالب وبلاگ

 

امكانات جانبي

RSS 2.0

 

 
 

Weblog Themes By Pars Theme

     
 

من و پوآرو!

 
ببخشید که پست قبل طولانی شد من و پوآرو توش جا نشدیم! ایشالا تو این قسمت خودمونو جا میکنیم!

 پست قبل خلاصه ای از جنابان خواستگاران بود که در واقع اهم اخبار بود بقیه ش در حد معمولی بود که در اون مقال نگنجید یعنی لازم نبود که بگنجه!

 حدودا ۲سال پیش اواسط آذر ماه بود که ما همراه جمعی از فوامیل اعم از دایی و زندایی و خواهر و مادر پوآرو جونم رفتیم دبی که ما به علت پاره ای از مشغلات همراه دایی و زندایی دیرتر از بقیه رفتیم حالا چرا رفتیم دبی چون پوآرو جونم قربونش برم بعد از ۱۰ سال زندگی در بلاد کفر تصمیم گرفته بود که یک ماهی رو دبی بیاد برای دیدن دوست و آشنا و فامیل دور و نزدیک البته ایران هم میتونست بیاد ولی به ریسکش نمی ارزید.

 خلاصه ما هم چون تصمیم داشتیم که دبی بریم سفرمون رو با اومدن پوآرو تنظیم کردیم که هم اونو ببینیم هم سفرمون رو رفته باشیم

 منم که دل تو دلم نبود چون از طرفی پوآرو رو یواشکی دوست داشتم و هم بعد سالها میدیدمش

 حالا چرا ما هم واسه دیدنش میرفتیم خب معلومه دیگه پوآرو جونم از فامیلای نزدیکمون بود در واقع فامیل مامانم میشد که بعد نامزدی با منم فامیل شده!

 وقتی پوآرو برای استقبال ما اومده بود فرودگاه وقتی دیدیمش تعجب کردیم چون بعد سالها اصلا تغییری نکرده بود بلکه جوونتر هم شده بود قربونش برم و یکمی چاق که معلومه بهش خوش گذشته که نوش جونش 

 حالا بگذریم که اون مدت چی کارا کردیم و کجاها رفتیم که یکی دو روز مونده بود به برگشت ما مامان پوآرو که از ماهها قبل تابلو بود رفتاراش که منم این مسئله رو فهمیده بودم از زنداییم خواسته بود که با من راجع به پوآرو صحبت کنه و در واقع مزه دهنم رو بدونه! حالا جالب اینجا بود که به پوآرو چیزی نگفته بود ! 

 بعد از ظهر اون روز که ما رفتیم سیتی سنتر من داشتم جلوتر از بقیه راه میرفتم که دیدم یهو زنداییم قدماش رو تندتر کرد که به من برسه و دستش رو انداخت دور بازوم و شروع کرد با من راه رفتن منم چون با زنداییم خیلی راحت و صمیمی هستم از کارش تعجب نکردم فقط یه لبخند زدم! که بعد از یه کمی راه رفتن بدونه اینکه به من نگاه کنه گفت نظرت راجع به پوآرو چیه؟!  

 من که شوکه شده بودم اما میدونستم این اتفاق میوفته در واقع بگم هم تعجب کردم هم نکردم چون فکرشو نمیکردم به همین راحتی اونی که میخوام دارم به دست میارم هم اینکه دور از انتظار نبود این درخواستشون! 

 از مدتها قبل رفتارهای مامان و خواهر پوآرو تابلو بود واسه همین منم فکر اینجاش رو هم میکردم چون اونا خیلی اصرار داشتن که ما هم تو این سفر باشیم!! مامان و خواهر پوآرو خانواده ما رو دوست داشتن و دارن و صد البته من رو ! که این دوست داشتن بعد نامزدی من و پوآرو بیشتر شده

 خولاصه این که بعد مطرح شدن اون مسئله توسط زنداییم من که واقعیتش غافلگیر شده بودم گفتم نمیدونم والا حالا چرا اومدین از من میپرسین اول به مامان بگین که گفت به اونم میگم نظر تو چیه گفتم نمیدونم والا بد نیست خوبه !! که گفت اوکی!

 بعدش رفت با مامانم صحبت کرد که من از حالاتش فهمیدم داره بهش میگه از خجالت مرده بودم هی میرفتم این مغازه اون مغازه !!

 یه جا با مامانم تنها شدیم که داشتم آب میشدم گفت که اگه پوآرو خواست باهات حرف بزنه اینو بگو اونو بگو فلان و ازین حرفا! منم که از خجالت نمیشنیدم چی میگه هی سرم رو تکون میدادم میگفتم اوکی!

 که شب شد برگشتیم هتل همه دور هم بودیم و جو از نظر من یه جوری بود که فکر میکردم هر حرکتم داره کنترل میشه نگو که از روز اول پوآرو خان منو ناخواسته تحت نظر داشته چون تو صحبت هامون بهم گفت اولین چیزی که باعث شد در نظر اول دیدم نسبت به تو مثبت باشه حالات و رفتارت بود که خیلی خوشم اومد برخلاف دخترای دیگه که همش به فکر خرید واسه خودشون هستن تو به فکر بقیه بودی مخصوصا مامانت که خیلی هواشو داشتی که این مسئله برای من خیلی مهم بود !

 منم که خدا رو شکر کردم که اونجا سوتی ندادم! ولی به تنها چیزی که توجه نکرده بودم حرف پوآرو بود چون رفتار همیشگیم اینجوری بود کلا آدم آرومی هستم ولی به موقعش شیطنتهای مخصوص به خودم رو دارم مگه نه نیلوفر؟!  

 اون شب هیشکی راجع به خواستگاری صحبت نکرد بعدا فهمیدم که پوآرو به مامانش گفته که کار خوبی نکرده و گفته که این کارت باعث میشه اونا نسبت به من نظر خوبی نداشته باشن و فکر کنن که من مخصوصا اونارو کشوندم اینجا واسه اینکار و یا نظر بدی داشتم! (چون خودش بنده خدا خبر نداشت از ماجرا و نذاشته بود که مامانش این مسئله رو مطرح کنه) و گفته بود نظر من اوکی هست ولی بذارید اونا هم فکرشون رو بکنن و بعدا من خودم با خودش صحبت میکنم تا نظر خودش رو هم بدونم شاید اصلا خودش دوست نداشته باشه

 که اونشب هم با پذیرایی پاستیلهای خریداری شده توسط من به خوبی و خوشی گذشت!

 فردای اون شب ما بلیط داشتیم به مقصد کیش و بعد تهران موقع رفتن هم اول رفتیم کیش یه روز موندیم که خیلی خوش گذشت (وقتی با زنداییم هستم خیلی خوش میگذره به اونم خوش میگذره!) وفرداش رفتیم دبی و برگشتنی هم رفتیم کیش و فرداش اومدیم تهران این بهترین راه بود برای نرفتن به فرودگاه اما*م و همچنین با هواپیمای ددی گرامی بس حالی عظیم بردیم!

 نه اینکه تو دبی کم خرید کرده بودیم یه سری هم تو کیش خرید کردیم که یه وقت عقده ای نشیم!!

 خلاصه کنم که حدودا بعد از یک سال اینجانب جواب بعله رو به پوآرو جان دادم! اونم وقتی که مامان و بابام دونفری داشتن اروپا رو میگشتن پوآرو هم از فرصت استفاده کرد و گفت حالا با خیال راحت میتونیم حرف بزنیم چون خجالت میکشیدم وقتی مامان بابات هستن زنگ بزنم واسه حرفامون !

 حالا حساب کنید که همدیگرو از بچگی میشناختیم و از فامیل نزدیک بودیم و پوآرو جونم تو صداقت و درستی و مهربونی و انسانیت و... زبانزد خاص و عام بود این همه طول کشید وای اگه غریبه بود فکر کنم یه ۵ سالی تو نوبت بود بیچاره!

 در مورد خصوصیات پوآرو بگم که فوق العاده آدم درستکار /مهربون/ با صداقت/ متنفر از دروغگویی/ باپشتکار و کلی خصیصه خوب دیگه که من آرزو داشتم همسرم اینجوری باشه البته ممکنه عیبهایی داشته باشه که به نظرم با وجود این همه خوبی اونا دیگه به چشم نمیاد چون همسر من هست اینارو نمیگما بلکه من با علم به داشتن این خصوصیات خوبش همسرش شدم و به همین دلیل پدر مادرم با وجود حساسیت نسبت به این موضوع قبول کردن (قابل توجه اون دسته از دوستانی که میپرسیدن پوآرو مگه چه تیکه ای بوده که قبولش کردی!)

 و از اخلاقهای خوبی که داره مثل خودم دوست داره هر چی میخره اصل و تک و از نوع بهترینش باشه

  وقتی ایران بود در کنار کارش تخصص طلا و جواهر هم داشت و برای انگشتر نامزدیم خودش اقدام کرد و یه نمونه تک و شیکی رو انتخاب کرد که تقریبا هم قیمت با پژو ۲۰۶ صندوقدار بود! 

 این خواستگاری و این حرفا تقریبا مخفیانه بود و فقط خانواده من و پوآرو میدونستیم و اعلام همگانیش منوط بر صحبتهای اولیه خصوصی حضوری ما بود که قرار شد هم حرفامونو بگیم و بعد از توافق نامرد کنیم ولی متاسفانه آخرای بهمن ماه عموی نازنینم فوت کرد و ما چون از قبل برنامه داشتیم که بعد عید نامزد کنیم مسافرت عقب افتاد و اردیبهشت ماه ناچارا یه نامزدی خصوصی کردیم تا بعد چند ماه از فوت عموم یه مهمونی مختصر که فقط بزرگان فامیل باشن بگیریم

 همونطوری که قبلا هم گفتم چون کمتر کسی از جریان من و پوآرو با خبر بود همچنان سر و کله خواستگار پیدا میشد!

 یه بار تو مطب یکی از دوستان پزشکمون بودیم که از قضا از جراحان سرشناسی هم بود که منو برای بار دوم بود که میدید هر بار هم خریدارانه منو نگاه میکرد منم معذب میشدم که ای بابا این که سن بابامو داره چرا اینجوری نگام میکنه که بعدا فهمیدم واسه پسرش میخواسته که اونم پزشک بوده و مقیم استرالیاست!!

 یکی دیگه هم که یکی دیگه از پسرای فامیل بود که چند روز مونده به مراسم نامزدیم فهمیده بود و زنگ زده بود به موبایلم و باورش نمیشد و میگفت اگه قضیه جدی نیست تروخدا بهم بزن و ازین حرفا که از گفتنش معذوریم!! که اینم داستان داره!  

 یکی دیگه که دوست مامانم بود باز از قضا پسرش مهندس عمران خونده بود و ربطی به اون مهندس پست قبلی نداره!! که طی صحبتی تلفنی از مامان میخواست که یه روزی وقت بدیم بیان برای امر خیر که مامان گفت نامزد کرده!!

 و خیلی موارد دیگه که یادم نیست و بیخیالش میشیم چون پوآرو رو عشق است فداش بشم الهی

    


چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387 |

 
     
 

منو خواستگارام!

 
از هر چی بگذریم از سخن عشق و دوست داشتنو اینا نمیشه بگذریم!

 قبل از هر چیزی اینجا بگم که بعد از خوندن پستم دوست ندارم خدای نکرده سو تفاهمی برای کسی پیش بیاد که من از گفتن بعضی حرفام قصد و غرضی داشتم یا مقصودم پز دادن یا به رخ کشیدن بعضی حرفا بوده چون اینجا برام حکم یه مکانی رو داره که من با خواننده هاش احساس صمیمیت میکنم و میتونم حرفها و دردل هامو باهاشون در میون بذارم.. ممنونم

 خب کجا بودیم ؟! آهان داشتم میگفتم که از هر چی بگذریم از سخن عشق و دوست داشتنو اینا نمیشه بگذریم!

 ازونجایی که دوستان بیصبرانه صمیمانه دوستانه تهدیدانه و غیره انه خواستار بازگو نمودن جریان خواستگاری از اینجانب بودن منم نامردی نکردم و نمیکنم و جریان همه خواستگاری های انجام شده از زمان طفولیت تا الان رو میگم باشد که مورد توجه شما واقع شود!

 عرضم به حضورتون که اولین خواستگار رسمی که پا به خونمون گذاشت یه آقای دکتر جوون متشخص خوش تیپ و با کلاس بود که تو هلند زندگی میکرد که برای تعطیلات تابستونی اومده بود ایران و معرفش هم یکی از همکاران مامانم بود که با کلی اصرار که حاج آقا رو راضی کن بزار اینا بیان خونتون! حالا حاج آقا کیه منظورش بابامه حالا بابام کی حاجی شده نمیدونم!

 نگو که من یه چند بار خیلی کوتاه رفتم مدرسه مامانم همکاراشم منو دیده بودن و از طرفی هم چون اخلاق مامانم رو میشناختن که چه خانوم با شخصیتی هستش ( اینو جدی گفتما خیلی خوشحالم که همچین مامان با شخصیت و دوست داشتنی دارم ) ازونجایی هم که از قدیم گفتن مادر رو ببین و دختر رو بگیر همه دوستاش زنبیل به دست منتظر بودن که دونه دونه خواستگار بفرستن!  

 خیلی جالب بود یکی از دوستای مامانم یه دفترچه داشت که اونجا لیست دختر و پسرای دم بخت رو نوشته بود و به متناسب شرایط و ... براشون آستین بالا میزد!

 یه بار که نشسته بود واسه مامانم لیست میداد که اگه اوکی میدین بگم بیان: این پسر مهندسه پولداره دنبال یه دختر خانواده دار میگرده! اون یکی بازاریه پولش از پارو بالا میره دنبال یه دختر خوشگل میگرده اون یکی .... جواب مامانم هم همیشه این بود نه بابا هنوز زوده ! باباش نمیذاره! بیچاره بابام که اصلا روحش هم خبر نداشت! 

 منم همیشه ازین قضیه ناراحت بودم که چرا مامانم نمیذاره کسی بیاد خواستگاریم که بعدا فهمیدم من چه ساده بودم چون مامانم خودش خوب میدونست داره چیکار میکنه بعدا بهم گفت که بعضیا اصلا در حد و اندازه ما نبودن یا شرایطشون با ما جور نبود و مطمئنا با اومدنشون و شرایط سنی تو ممکن بود بهت لطمه بخوره چون میدونستم که تو اینجور آدمها رو قبول نمیکنی پس دلیلی نداشت فکر و ذکرت رو منحرف این چیزا کنم  

 البته این حرفا مال چند سال قبل از اومدن اولین خواستگارم بود

 بازم از جریان اصلی دور شدم! داشتم میگفتم با شناختی که اون دوست مامانم ازش داشت علت اصرارش هم همین بود که بلاخره مامانم راضی شد که اونا بیان  

 راستش الان اصلا یادم نیست که اونروز در چه وضعیتی بودم استرس داشتم یا نه بیخیال بودم یا نه مسلما بیخیال که نبودم ولی استرس زیادی هم نداشتم

اونروز که قرار شد جناب خواستگار بیاد تا کی مشغول تمیز کاری و چیدمان و ازین حرفا بودیم و از همه چیز بهترین نوعش رو گذاشتیم ( نه واسه اینکه چون قرار بود خواستگار بیاد ما سنگ تموم گذاشتیم ما کلا عادت داریم وقتی مهمون میاد مخصوصا غریبه همه چیز به بهترین نحو انجام بشه )

 خلاصه کارارمونو انجام دادیم و اونا قرار بود ساعت ۷ بعد از ظهر بیان برای امر خیر که سر موقع هم اومدن زنگ رو که زدن چون آیفون تصویری بود من بدو رفتم نگاه کنم ببینم که داماد آینده چه شکلیه که یهو آه از نهادم براومد گفتم اه اه این چیه دیگه با این دماغش !! حالم گرفته شد ناجور تا اینکه در بالا رو زدن و منم که حالم قاراشمیشی بود نرفتم جلو و همون بالای پله ها واستادم که بیان تو همونجا بودم که یهو نیمه خشکم زد چون اونی که تو آیفون دیدم با اینی که روبروم بود ۱۸۰ درجه فرق داشت نگو این آیفون صورت این بنده خدا رو محدب نشون داده!! ماشالا از وفور نعمتِ زیبایی و تیپ و اینا برخوردار بوده!! 

 به خودم که اومدم دیدم زل زدم به اون بنده خدا اونم زل زده به من که یهو گفتم سلام خیلی خوش اومدین بفرمایین بعد مامانش دستشو دراز کرد که دست بده منم مجبور شدم از پله ها برم پایین و روبوسی کردیم

 خلاصه کنم که کمی حرف زدن و منم تو اتاقم نشستم که اینا حرف اصلیشون شروع شد برم اونجا که رفتم نشستم که مامانش گفت این پسرم دکتره اله بله ازین حرفا ایشالا بیشتر با هم آشنا میشن و ازین حرفا که بابام هم گفت وقت بسیاره ایشالا در فرصت مناسب!!

 حالا موقع رفتن پسره که خشک و جدی بود و دست هم نداده بود اومد طرفم با خنده و گفت که به امید دیدار و محکم دست داد و گذاشت رفت!

 بعد ازینکه که اینا رفتن مامانم شروع کرد به بهونه گرفتن که اه این پسره چرا عینکی بود چرا اینقدر خشک بود چرا کتش با شلوارش ست نبود چرا اصلا با کفش اومد تو خونه !!  حالا میدونستم که همه اینا بهونه ست چون عیب و ایرادی نداشت فقط مامانم ازین میترسید که چون غریبه بود و ایران زندگی نمیکرد نمیشد بهش اعتماد کرد که حق هم داشت و از همه مهمتر اینکه من هنوز از خونه بابام سیر نشده بودم! الانم سیر نشدما ولی خوب دیگه زور پوآرو بیشتر بود!    

 اولیش رد شد به همین سادگی و به همین خوشمزگی! 

 حالا جالب اینجا بود که چون مامانم از اولش هم به دیده ی منفی به قضیه نگاه میکرد که هیچ سوالی نپرسید ازشون وقتی من ازش پرسیدم اسم پسره چی بود گفت نمیدونم بهروز بود شهروز بود مهروز بود نمیدونم چی بود بابام هم گفت نه بابا اینا نبود یه چیز دیگه بود!! منم این شکلی داشتم نگاشون میکردم!

 خواستگار بعدی به فاصله چند ماه بعدش بود که خالم معرفیش کرده بود که خیلی آدمای خوبین مومنن درستکارن ازین حرفا که بنده خدا خالم به هوای اینکه آدمای خوبین و پسره خوبه گفته بود که بیان! 

 اینا که اومدن دیگه من از رودررویی با اونا آه از نهادم بلند شد دیگه تقصیر آیفون نبود!! اول مامانش اومد که من از زیر چادر یه جفت چشم دیدم با یه دماغ که بعدا لب و دهنشم دیدم چون میخواست سلام و روبوسی کنه لازمشون داشت!!Arabic Veil  بعد خالم به عنوان معرف باهاشون اومده بود بعدش باباش وارد شد بعد خودش اومد که قدش فکر کنم یه ذره ازمن کوتاه تر بود کت و شلوارشم که نمیتونم بگم مال باباشو پوشیده بود چون باباهه هم همقد خودش بود کلا خانوادگی کوتاه بودن! یه کراوات هم زده بود که انگار طناب دار دور گردنش بود بسکه محکم بسته بود!

 خلاصه پسره با شرم و حیا سر به زیر نشسته بود گلای قالی رو متر میکرد!! منم که همیشه بدون روسری هستم این بار مامانم قبل اومدنشون گفت یه روسری سرت کن بیا منم گفتم عمرن اصلا من نمیام اینا کین دیگه اه ! مامان گفت عیب نداره چایی بیار بعد برو اتاقت !

حالا باباهه هم داد سخن سر داده بود که عروس من باید جلو فامیل با مانتو روسری باشه (حالا روش نشده بگه چادر) باید اینجوری باشه اونجوری باشه حالا فکر کرده من جوابم بعععععله هست که واسه من تعیین تکلیف میکنه از حالا!

منم آخراش موقع رفتنشون اومدم نشستم بعد یه ربع پا شدن رفتن ! که فرداش ظهر نشده خالم زنگ زده میگه اونا جواب میخوان شما چی میگین ازین حرفا که مامانم هم گفت نه! 

روز بعدش به خالم گفتم دستت درد نکنه این عتیقه ها چی بودن با خودت آوردی  خودش هم وا مونده بود گفت به خدا نمیدونستم اینجوریه ولی خیلی خانواده خوبین منم گفتم بعله خانواده خوبی بودن ولی کافی نبود!

 اینم رد شد به همین سادگی و به همین خوشمزگی که از قبلیه خیلی ساده تر رد شد!!  

 اینم بگم من با چادر و حجاب و این چیزا مشکلی ندارم ولی اجباری باشه مشکل پیدا میکنم ما از لحاظ پوششی نه خیلی باز هستیم و نه خیلی پوشیده خفن بلکه در حد متعادل حتی مامانم بعضی مواقع به احترام بزرگترا یا افراد مذهبی روسری سرش میکنه که اونا معذب نشن.

 خواستگار بعدی سال بعدش اومد که اونم یه جورایی یه جوری بود خیر سرش مهندس عمران بود ولی نکرده بود مثل آدم یه کت و شلوار بپوشه خلاصه با تیپ ناجوری سر جلسه خواستگاری حاضر شده بود که باباش ازون خوش تیپ تر بود! به قول بابام انگار از سر کار اومده یه دوش گرفته دوباره همون لباسارو پوشیده اومده!  

 فردای اونروز سر ظهری موقع نهار مامانش زنگ زد برای گرفتن جواب که مامانم گفت نه و اینا که مامانش ول کن نبود میگفت مردم واسطه میشن که ما بریم خونه فلانی که دختر دم بخت داره یا فلانی سفارش فلان خونواده رو میکنه که پسرم بره خواستگاریش (زرشششک از نوع مرغوبش)  ولی ما نمیریم که ولی از شما خیلی خوشمون اومده اجازه بدین ما دوباره بیاییم اینا حرفاشونو بزنن پسر من مگه عیبی داشت و اینا! مامانم هم گفت خب هنوز قصد ازدواج نداره ازین حرفای گول زنکی که خانومه راضی نشد قرار شد که بعدا دوباره زنگ بزنه !

 حالا بعدا که زنگ زد شمارشو شناختم گفتم مامان خودشه که مامانم گفت ولش کن بذار پیغام بذاره ! که اونم گذاشت که قصدم حال و احوال پرسی بود!!

 که اینم رد شد به همین سادگی و به همین خوشمزگی هم نبود ولی شد دیگه!     

 واقعیتش اینه که وقتی خواستگار میاد آدم به ریز ترین و بی ارزش ترین چیز ها هم حساس میشه چون باید سخت ترین و درست ترین انتخاب رو داشته باشه 

 این وسط مسطا چند تا دیگه هم بودن که اونا هم یه جورایی رد شدن و رد کردن! اینایی هم که اومدن و رد شدن همشون توسط کسانی معرفی شده بودن که مجبور شدیم و تو رودواسی گیر کردیم !

 یه مورد هم خیلی جالب بود که یکی منو از زمان مهدکودکم واسه پسرش نشون کرده بود!  که این خانوم از همکاران قدیم مامانم بود که به طور اتفاقی تو خیابون همدیگرو میبینن بعد احوال پرسی و چاق سلامتی خانوم میگه که تو دختر داشتی که خیلی ناز و خوشگل بود (زمان بچگیمو میگه ها) منم پسر دارم اگه اجازه بدین یه روز خدمت برسیم که شمارشو میده !  

 این گذشت و چند ماه بعدش که دسته جمعی با زنداییمو و خواهرشو بقیه رفته بودیم بیرون اتفاقی اون خانوم مامانم رو میبینه بعد سلام و احوال پرسی مامان مارو به اون خانوم معرفی میکنه که بر میگرده میگه شما دختر به این خوبی داشتی ندادی به ما حیف شد ولی این عکس پسرم و عروسمه که تازه ۱ماهه ازدواج کردن! عکس رو که دیدم چشم شد ۴تا یه پسر خوشگل و خوش هیکل تو لباس دامادی با یه دختر معمولی که لباس عروس تنش بود!

 بعدا به مامان گفتم اینو چرا نگفتی گفت گفتنی نبود که خانومه رو میشناختم که چجور آدمیه اخلاق و برخوردش خوب نبوده و ازین چیزا...

 با کلی تخفیف و پارتی بازی و حق کشی میرسیم سر اصل مطلب یعنی آقای پوآروی عزیزم که من قربونش برم  

 واییی چقدر این پستم زیاد شد منم که اصلا تخصص ندارم تو پستهای طولانی خودم حوصله ام سر میره چه برسه به شماها!

 پس بقیه شو که نحوه آشنایی و ... رو تو پست بعدی میزارم ولی باور کنین که میخواستم همشو اینجا بگم بسکه حاشیه رفتم پستم طولانی شد گفتم به اصل کاری که برسین حوصله تون سر میره جذابیتش از بین میره چون جریان خواستگاری ها تا بعد آقای پوآرو هم ادامه داشت چون بعضیا هنوز نمیدونستن که پوآرو مخفیانه از ما خواستگاری کرده!

واسه همین ادامه شو تو پست بعدی مینویسم امیدوارم از دستم دلخور نشین! چی شد فحش دادی؟؟ خودتی!  


شنبه بیست و یکم دی 1387 |

 
     
 

باز محرم...

 

 

بازگشت دوباره محرم و حال و هوای دگرش

 

سخنانی زیبا از دکتر شریعتی که مناسب حال و روز ماست:

  حسین بیشتر از آب تشنه لبیک بود ، اما افسوس كه به جای افكارش زخمهای تنش را نشانمان دادند و بزرگترین درد او را بی آبی نامیدند.

 دیدم عده ای مرده ی متحرک را که بر یک زنده ی همیشه جاوید عزاداری می کنند .

 در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی میکنند و بر حسینی می گریند که آزاده زیست.

  آنان که رفتند، کاری حسینی کردند. آنان که ماندند باید کاری زینبی کنند و گرنه یزیدی اند .

 

 التماس دعا

 


سه شنبه هفدهم دی 1387 |

 
     
 

!Happy new year

 

 چقدر روزا زود میگذره انگار همین دیروز بود که پارسال این موقع پوآرو تو سفر دبی که بودیم خواستگاری کرد که البته خودش مستقیم این کارو نکردا مامانش پیغوم پسغوم میفرستادکه اینم خودش ماجرایی بود که یادم باشه حتما در موردش مینویسم چون هم جالب بود هم یه جورایی عجیب!

 من نه مراسم خواستگاریم و نه مراسم نامزدیم مثل عرف معمول نبود یه جورایی فرق داشت! یه بار به  یکی گفتم من چون خودم از چیزای تکی خوشم میاد خدا هم زد پس کله ام گفت بیا اینم مراسمات  تو!!  

 ظاهرا سال جدید سال گاوه! http://i37.tinypic.com/2nuoqdl.gif که ویژگیهای سال گاو : سخت كوشي، جهد و تلاش، نظم و ترتيب و   كاهش خلاقيت و ايده‌هاي تازه. گاو روشن فكر، قانع و قابل اتكاست.

 سال نو میلادی یه سری مشخصه هایی داره که در واقع سمبل اون روز به حساب میاد مثل درخت کاج  و  بابا نوئل که هر کدوم یه تاریخچه ای داره که جالبه این پایین میتونین بخونین.  

 

 درخت کاج

 از زمان های بسیار کهن، درخت و گیاه مورد پرستش مردمان بوده اند. کلیسای ارمنی نیز پس از پذیرش   مسیحیت نه تنها عیدی را برای تقدس گیاه به عنوان جزئی از طبیعت در تقویم کلیسائی قرار داد، بلکه   به تقدیس آن پرداخت. بدین ترتیب هیچ عید و جشنی نمی توانست بدون تبرک گیاه انجام نشود.

 اما آغاز تزیین درخت  در ایام سال نو میلادی بنا بر گفته ها و روایات  به سال ١٦٠٥ در آلمان بر می گردد .  به روایتی تزئین درخت کاج به صورت امروزی را برای نخستین بار مارتین لوتر آلمانی باب نمود.

  مهم ترین آنها ستاره ای درخشان بر نوک و ستیغ درخت است که نشانه ولادت  و راهنمائی برای یافتن   محل ولادت حضرت مسیح را تداعی می کند. ازدیگر ویژگی های درخت کاج، بابانوئلی است که با کیسه   هدایا بردوش زیر درخت ایستاده است.

 

  بابانوئل

  یکی دیگر از رسوم شب سال نو و میلاد حضرت عیسی، کاقاند پاپا، بابا زمستان و یا همان بابانوئل  است.

  در پیدایش این پدیده زیبا نیز نظری قطعی وجود ندارد. برخی از محققین، اصل بابا نوئل را هم به آلمان  ویا  هلند نسبت می دهند. نام سانتا کلوز هم که به بابانوئل اطلاق می شود، توسط هلندی ها در  امریکا  رواج پیداکرد.

  داستان سانتا کلوز که شهرت فراوان دارد، از جوانی حکایت می کند که در قرن چهارم میلادی می  زیسته  است. در آن روزگاران دوشیزگان تنگدست به سبب نداشتن جهیزیه، از رفتن به خانه بخت محروم  می شدند.

  شبی از شب ها سانتا کلوز، کیسه هائی  را که پر از طلا کرده بود، پنهانی از سوراخ بخاری به خانه    دختران دم بخت می ریخت و آنان هم با استفاده از این هدیه پنهانی جهیزیه مناسبی را برای خود فراهم   می نمودند. از این جهت سانتا کلوز مظهر هدایایی شد که پنهانی و ناگهانی آماده می شوند.

  به جهت این ویژگی است که کودکان علاقه بسیاری به بابا نوئل دارند.  زیرا وقتی صبح کريسمس از  خواب  بیدار می شوند، هدیه خود را که بنا به اعتقادشان بابانوئل شب هنگام خواب آورده است، زیر  درخت  کریسمس و یا زیر بالش خود پیدا می کنند. 

    سال خوبی رو برای همه آرزومندم مخصوصا دوستان مسیحی

  خاص نوشت:خیلی دوست دارم عسلی I Love You     

   راستی نیلوفر اینو دوست داری (KB)یا اینو (BK)؟!     

 

 


پنجشنبه دوازدهم دی 1387 |

 
     
 

کریسمس ِ یلدا!

 
 

بس که این یلدا مهمه که عمرا بذارم یادش از ذهنتون بیاد بیرون!

 شب یلدا مهمون داشتیم طبق پیش بینیهای قبلی که حدس میزدیم بیان واسه آوردن چله و اینا که کلی میوه خریده بودن و گل و شیرینی و پارچه و سکه و ازین چیزا که آوردن تو خونه تزئینش کردن  

 از قبلش واسه تدارکات آماده بودیم از بیرون غذا سفارش دادیم یه سری غذا هم تو خونه درست کردیم بابام هندونه و سالاد الویه تزئین کرده بود باقلوا ! خداییش خیلی قشنگ شده بود هر چند که خواهر آقای پوآرو سورپرایزمون کرد با هندونه تزئینی خوشگلش

 شب یلدا تولد مامان آقای پوآرو هم بود که اینجانب در جهت سورپرایز کردنشون رفتم کیک خریدم بدون اینکه به خودشون بگیم جالب اینجاست که مامان پوآرو به بقیه تاکید کرده بود که اونشب صداشو در نیارن فردا خودشون یه جشنی کوچیکی میگیرن که من نقشه شون رو نقش بر آب کردم!

  بعد شام پسر داییم و بابام شروع کردن به آواز و آهنگ و دامبول و دیمبول ! بابام میخوند پسر داییم آهنگشو میزد البته چون خودش نوازنده اس آلات لهو و لعب رو هم با خودش آورده بود!  

 بعد از شام کادو ها رو باز کردیم بعد من کیک رو آوردم با یه شمع فشفشه ای که کلی مامان پوآرو سورپرایز شد و کلی از من تشکر کرد و ماچ و بوسه و اینا

 واسه اینکه بقیه تو رودواسی و خجالت گیر نکنن منم کادوش رو بعدا موقع رفتن دادم به خودشون چون کسی یادش نبود اگرم یادش بود قرار نبود لو بده!

 فرداش من و داداشم باز رفتیم بولینگ و سرزمین عجایب حالی بس عظیم بردیم خلوت بود کلی واسه خودمون عشق و حال کردیم کلی و ماشین سواری و موتور سواری و غیره! که من باز یه ساعت خوشمل مامانی بردم که هم آینه اس هم قاب عکسه! که وقتی دراش بسته میشه این شکلی میشه!

 شب ساعت ۱۲ که داشتیم برمیگشتیم خونه تو ماشین موبایلم زنگ خورد برداشتم دیدم آقای پوآروئه بعد سلام و احوال پرسی میگه هنوز برنگشتی خونه ؟؟! میگم نه تو راهیم داریم برمیگردیم مگه زنگ زدی خونه؟ میگه آره زنگ زدم با مامانینا صحبت کردم الانم طاقت نیاوردم دوباره زنگ زدم قبلش که هر چی زنگ زدم برنداشتی گفتم الان اولین زنگت بود اصلا زنگ نخورده بود گوشیم... خلاصه تا برسیم خونه با هم صحبت کردیم قرار شد برم از تو خونه بهش زنگ بزنم که دیدم تلفن قطعه! با موبایلم مستقیم تماس گرفتم که تلفن قطعه اگه تا نیم ساعت دیگه درست شد میزنگم بهت که درست نشد منم خوابم برد!

 دیشب سر راه رفته بودیم میلاد نور واسه خرید پلیور برای بابام هیچ چیز به درد بخوری پیدا نکردیم هیچ بلکه دوتا روسری هم صاحب شدم! مامانم میگه شانس داری هر چی میخوای پیدا میکنی!

 به خاطر سال نو میلادی و کریسمس مغازه ها حال و هوای جالب و قشنگی داشتن من که خیلی خوشم اومده بود از دیدن بابا نوئلهای خوشگل عروسکی یا آدم برفی های ناز یا توپهای رنگی و چراغهای تزئینی درخت کاج واقعا خوشرنگ و خوشگل و روح نواز بودن برعکس عید ما که یه جورایی بعضی جاها سفره هفت سینشون دلگیره

 * کریسمس رو هم به همه دوستان مسیحی و غیر مسیحی و اجماعا کل ملت عزیز تبریک میگم ایشالا سال خوبی داشته باشن و باشیم!  

 ایشالا صبح که پا میشین ببینین تو جوراباتون پر از هدیه است!!  البته جوراباتون رو بشورین قبلش که بابا نوئل اینجوری نشه!!

 پستمون قاطی و پاتی و درهم بر هم بود سوایی نداریم! خانوم دست نزن همش درهمه!

 انگشت اشاره تون رو جلوی مانیتور به طرف چپ و راست تکون بدین بعد این پیشی ها رو هم نگاه کنین! زیاد تکون ندین که سرگیجه میگیرن!  

 خاص نوشت: فدات بشم الهی قربون اون دوست داشتنت برم که عاشقتم  


پنجشنبه پنجم دی 1387 |