از هر چی بگذریم از سخن عشق و دوست داشتنو اینا نمیشه بگذریم!
قبل از هر چیزی اینجا بگم که بعد از خوندن پستم دوست ندارم خدای نکرده سو تفاهمی برای کسی پیش بیاد که من از گفتن بعضی حرفام قصد و غرضی داشتم یا مقصودم پز دادن یا به رخ کشیدن بعضی حرفا بوده چون اینجا برام حکم یه مکانی رو داره که من با خواننده هاش احساس صمیمیت میکنم و میتونم حرفها و دردل هامو باهاشون در میون بذارم.. ممنونم 
خب کجا بودیم ؟! آهان داشتم میگفتم که از هر چی بگذریم از سخن عشق و دوست داشتنو اینا نمیشه بگذریم! 
ازونجایی که دوستان بیصبرانه صمیمانه دوستانه تهدیدانه و غیره انه خواستار بازگو نمودن جریان خواستگاری از اینجانب بودن منم نامردی نکردم و نمیکنم و جریان همه خواستگاری های انجام شده از زمان طفولیت تا الان رو میگم باشد که مورد توجه شما واقع شود! 
عرضم به حضورتون که اولین خواستگار رسمی که پا به خونمون گذاشت یه آقای دکتر جوون متشخص خوش تیپ و با کلاس بود که تو هلند زندگی میکرد که برای تعطیلات تابستونی اومده بود ایران و معرفش هم یکی از همکاران مامانم بود که با کلی اصرار که حاج آقا رو راضی کن بزار اینا بیان خونتون! حالا حاج آقا کیه منظورش بابامه حالا بابام کی حاجی شده نمیدونم! 
نگو که من یه چند بار خیلی کوتاه رفتم مدرسه مامانم همکاراشم منو دیده بودن و از طرفی هم چون اخلاق مامانم رو میشناختن که چه خانوم با شخصیتی هستش ( اینو جدی گفتما خیلی خوشحالم که همچین مامان با شخصیت و دوست داشتنی دارم
) ازونجایی هم که از قدیم گفتن مادر رو ببین و دختر رو بگیر همه دوستاش زنبیل به دست منتظر بودن که دونه دونه خواستگار بفرستن!
خیلی جالب بود یکی از دوستای مامانم یه دفترچه داشت که اونجا لیست دختر و پسرای دم بخت رو نوشته بود و به متناسب شرایط و ... براشون آستین بالا میزد! 
یه بار که نشسته بود واسه مامانم لیست میداد که اگه اوکی میدین بگم بیان: این پسر مهندسه پولداره دنبال یه دختر خانواده دار میگرده! اون یکی بازاریه پولش از پارو بالا میره دنبال یه دختر خوشگل میگرده اون یکی .... جواب مامانم هم همیشه این بود نه بابا هنوز زوده ! باباش نمیذاره! بیچاره بابام که اصلا روحش هم خبر نداشت! 
منم همیشه ازین قضیه ناراحت بودم که چرا مامانم نمیذاره کسی بیاد خواستگاریم که بعدا فهمیدم من چه ساده بودم چون مامانم خودش خوب میدونست داره چیکار میکنه بعدا بهم گفت که بعضیا اصلا در حد و اندازه ما نبودن یا شرایطشون با ما جور نبود و مطمئنا با اومدنشون و شرایط سنی تو ممکن بود بهت لطمه بخوره چون میدونستم که تو اینجور آدمها رو قبول نمیکنی پس دلیلی نداشت فکر و ذکرت رو منحرف این چیزا کنم 
البته این حرفا مال چند سال قبل از اومدن اولین خواستگارم بود

بازم از جریان اصلی دور شدم! داشتم میگفتم با شناختی که اون دوست مامانم ازش داشت علت اصرارش هم همین بود که بلاخره مامانم راضی شد که اونا بیان
راستش الان اصلا یادم نیست که اونروز در چه وضعیتی بودم استرس داشتم یا نه بیخیال بودم یا نه مسلما بیخیال که نبودم ولی استرس زیادی هم نداشتم 
اونروز که قرار شد جناب خواستگار بیاد تا کی مشغول تمیز کاری و چیدمان و ازین حرفا بودیم و از همه چیز بهترین نوعش رو گذاشتیم ( نه واسه اینکه چون قرار بود خواستگار بیاد ما سنگ تموم گذاشتیم ما کلا عادت داریم وقتی مهمون میاد مخصوصا غریبه همه چیز به بهترین نحو انجام بشه ) 
خلاصه کارارمونو انجام دادیم و اونا قرار بود ساعت ۷ بعد از ظهر بیان برای امر خیر که سر موقع هم اومدن زنگ رو که زدن چون آیفون تصویری بود من بدو رفتم نگاه کنم ببینم که داماد آینده چه شکلیه که یهو آه از نهادم براومد گفتم اه اه این چیه دیگه با این دماغش !! حالم گرفته شد ناجور
تا اینکه در بالا رو زدن و منم که حالم قاراشمیشی بود نرفتم جلو و همون بالای پله ها واستادم که بیان تو همونجا بودم که یهو نیمه خشکم زد
چون اونی که تو آیفون دیدم با اینی که روبروم بود ۱۸۰ درجه فرق داشت نگو این آیفون صورت این بنده خدا رو محدب نشون داده!! ماشالا از وفور نعمتِ زیبایی و تیپ و اینا برخوردار بوده!! 
به خودم که اومدم دیدم زل زدم به اون بنده خدا اونم زل زده به من که یهو گفتم سلام خیلی خوش اومدین بفرمایین بعد مامانش دستشو دراز کرد که دست بده منم مجبور شدم از پله ها برم پایین و روبوسی کردیم
خلاصه کنم که کمی حرف زدن و منم تو اتاقم نشستم که اینا حرف اصلیشون شروع شد برم اونجا که رفتم نشستم که مامانش گفت این پسرم دکتره اله بله ازین حرفا ایشالا بیشتر با هم آشنا میشن و ازین حرفا که بابام هم گفت وقت بسیاره ایشالا در فرصت مناسب!! 
حالا موقع رفتن پسره که خشک و جدی بود و دست هم نداده بود اومد طرفم با خنده و گفت که به امید دیدار و محکم دست داد و گذاشت رفت!
بعد ازینکه که اینا رفتن مامانم شروع کرد به بهونه گرفتن که اه این پسره چرا عینکی بود چرا اینقدر خشک بود چرا کتش با شلوارش ست نبود چرا اصلا با کفش اومد تو خونه !!
حالا میدونستم که همه اینا بهونه ست چون عیب و ایرادی نداشت فقط مامانم ازین میترسید که چون غریبه بود و ایران زندگی نمیکرد نمیشد بهش اعتماد کرد که حق هم داشت و از همه مهمتر اینکه من هنوز از خونه بابام سیر نشده بودم! الانم سیر نشدما ولی خوب دیگه زور پوآرو بیشتر بود!
اولیش رد شد به همین سادگی و به همین خوشمزگی!
حالا جالب اینجا بود که چون مامانم از اولش هم به دیده ی منفی به قضیه نگاه میکرد که هیچ سوالی نپرسید ازشون وقتی من ازش پرسیدم اسم پسره چی بود گفت نمیدونم بهروز بود شهروز بود مهروز بود نمیدونم چی بود بابام هم گفت نه بابا اینا نبود یه چیز دیگه بود!! منم این شکلی داشتم نگاشون میکردم! 
خواستگار بعدی به فاصله چند ماه بعدش بود که خالم معرفیش کرده بود که خیلی آدمای خوبین مومنن درستکارن ازین حرفا که بنده خدا خالم به هوای اینکه آدمای خوبین و پسره خوبه گفته بود که بیان!
اینا که اومدن دیگه من از رودررویی با اونا آه از نهادم بلند شد دیگه تقصیر آیفون نبود!! اول مامانش اومد که من از زیر چادر یه جفت چشم دیدم با یه دماغ که بعدا لب و دهنشم دیدم چون میخواست سلام و روبوسی کنه لازمشون داشت!!
بعد خالم به عنوان معرف باهاشون اومده بود بعدش باباش وارد شد بعد خودش اومد که قدش فکر کنم یه ذره ازمن کوتاه تر بود کت و شلوارشم که نمیتونم بگم مال باباشو پوشیده بود چون باباهه هم همقد خودش بود کلا خانوادگی کوتاه بودن! یه کراوات هم زده بود که انگار طناب دار دور گردنش بود بسکه محکم بسته بود! 
خلاصه پسره با شرم و حیا سر به زیر نشسته بود گلای قالی رو متر میکرد!! منم که همیشه بدون روسری هستم این بار مامانم قبل اومدنشون گفت یه روسری سرت کن بیا منم گفتم عمرن اصلا من نمیام اینا کین دیگه اه !
مامان گفت عیب نداره چایی بیار بعد برو اتاقت !
حالا باباهه هم داد سخن سر داده بود که عروس من باید جلو فامیل با مانتو روسری باشه (حالا روش نشده بگه چادر) باید اینجوری باشه اونجوری باشه حالا فکر کرده من جوابم بعععععله هست که واسه من تعیین تکلیف میکنه از حالا! 
منم آخراش موقع رفتنشون اومدم نشستم بعد یه ربع پا شدن رفتن ! که فرداش ظهر نشده خالم زنگ زده میگه اونا جواب میخوان شما چی میگین ازین حرفا که مامانم هم گفت نه! 
روز بعدش به خالم گفتم دستت درد نکنه این عتیقه ها چی بودن با خودت آوردی
خودش هم وا مونده بود گفت به خدا نمیدونستم اینجوریه ولی خیلی خانواده خوبین منم گفتم بعله خانواده خوبی بودن ولی کافی نبود! 
اینم رد شد به همین سادگی و به همین خوشمزگی که از قبلیه خیلی ساده تر رد شد!! 
اینم بگم من با چادر و حجاب و این چیزا مشکلی ندارم ولی اجباری باشه مشکل پیدا میکنم ما از لحاظ پوششی نه خیلی باز هستیم و نه خیلی پوشیده خفن بلکه در حد متعادل حتی مامانم بعضی مواقع به احترام بزرگترا یا افراد مذهبی روسری سرش میکنه که اونا معذب نشن.
خواستگار بعدی سال بعدش اومد که اونم یه جورایی یه جوری بود خیر سرش مهندس عمران بود ولی نکرده بود مثل آدم یه کت و شلوار بپوشه خلاصه با تیپ ناجوری سر جلسه خواستگاری حاضر شده بود که باباش ازون خوش تیپ تر بود! به قول بابام انگار از سر کار اومده یه دوش گرفته دوباره همون لباسارو پوشیده اومده! 
فردای اونروز سر ظهری موقع نهار مامانش زنگ زد برای گرفتن جواب که مامانم گفت نه و اینا که مامانش ول کن نبود میگفت مردم واسطه میشن که ما بریم خونه فلانی که دختر دم بخت داره یا فلانی سفارش فلان خونواده رو میکنه که پسرم بره خواستگاریش (زرشششک از نوع مرغوبش)
ولی ما نمیریم که ولی از شما خیلی خوشمون اومده اجازه بدین ما دوباره بیاییم اینا حرفاشونو بزنن پسر من مگه عیبی داشت و اینا! مامانم هم گفت خب هنوز قصد ازدواج نداره ازین حرفای گول زنکی که خانومه راضی نشد قرار شد که بعدا دوباره زنگ بزنه ! 
حالا بعدا که زنگ زد شمارشو شناختم گفتم مامان خودشه که مامانم گفت ولش کن بذار پیغام بذاره ! که اونم گذاشت که قصدم حال و احوال پرسی بود!! 
که اینم رد شد به همین سادگی و به همین خوشمزگی هم نبود ولی شد دیگه!
واقعیتش اینه که وقتی خواستگار میاد آدم به ریز ترین و بی ارزش ترین چیز ها هم حساس میشه چون باید سخت ترین و درست ترین انتخاب رو داشته باشه 
این وسط مسطا چند تا دیگه هم بودن که اونا هم یه جورایی رد شدن و رد کردن! اینایی هم که اومدن و رد شدن همشون توسط کسانی معرفی شده بودن که مجبور شدیم و تو رودواسی گیر کردیم ! 
یه مورد هم خیلی جالب بود که یکی منو از زمان مهدکودکم واسه پسرش نشون کرده بود!
که این خانوم از همکاران قدیم مامانم بود که به طور اتفاقی تو خیابون همدیگرو میبینن بعد احوال پرسی و چاق سلامتی خانوم میگه که تو دختر داشتی که خیلی ناز و خوشگل بود (زمان بچگیمو میگه ها) منم پسر دارم اگه اجازه بدین یه روز خدمت برسیم که شمارشو میده !
این گذشت و چند ماه بعدش که دسته جمعی با زنداییمو و خواهرشو بقیه رفته بودیم بیرون اتفاقی اون خانوم مامانم رو میبینه بعد سلام و احوال پرسی مامان مارو به اون خانوم معرفی میکنه که بر میگرده میگه شما دختر به این خوبی داشتی ندادی به ما حیف شد ولی این عکس پسرم و عروسمه که تازه ۱ماهه ازدواج کردن! عکس رو که دیدم چشم شد ۴تا یه پسر خوشگل و خوش هیکل تو لباس دامادی با یه دختر معمولی که لباس عروس تنش بود! 
بعدا به مامان گفتم اینو چرا نگفتی گفت گفتنی نبود که خانومه رو میشناختم که چجور آدمیه اخلاق و برخوردش خوب نبوده و ازین چیزا...
با کلی تخفیف و پارتی بازی و حق کشی میرسیم سر اصل مطلب یعنی آقای پوآروی عزیزم که من قربونش برم 
واییی چقدر این پستم زیاد شد منم که اصلا تخصص ندارم تو پستهای طولانی خودم حوصله ام سر میره چه برسه به شماها! 
پس بقیه شو که نحوه آشنایی و ... رو تو پست بعدی میزارم ولی باور کنین که میخواستم همشو اینجا بگم بسکه حاشیه رفتم پستم طولانی شد گفتم به اصل کاری که برسین حوصله تون سر میره جذابیتش از بین میره چون جریان خواستگاری ها تا بعد آقای پوآرو هم ادامه داشت چون بعضیا هنوز نمیدونستن که پوآرو مخفیانه از ما خواستگاری کرده! 
واسه همین ادامه شو تو پست بعدی مینویسم امیدوارم از دستم دلخور نشین! چی شد فحش دادی؟؟ خودتی! 