تبليغاتX
خانوم مارپل
     
 

خانوم مارپل

 
 

متهمان ردیف اول

♥♥عكسستان♥♥

~خانوم مارپل در وردپرس~

وبلاگ كلوب تفريحي عكسستان

یه دختر 20 ساله

مـــــــــــــــــن آزادم ..ااااا

قزن قلفی

بولوت

آقای زیپ و خانوم زیگزاگ

من نوشا هستم

کلبه سفید

سیرترشی متاهل

مداد رنگی

نوشته هاي يك جوان ایرانی

بلاگ می

elipo

دل نوشته های من

این وبلاگ بد آموزی دارد

گیلاسی

sober

من و خودم!

بوف بینا

نقاش دلها

اردیبهشتی تمام عیار

میس مِـــــــری

مــریــم بـــانــو و همســـری!

س پ ی د ا ر

مرئـــــی های یک دختر نامرئـــی

قالب وبلاگ

 

امكانات جانبي

RSS 2.0

 

 
 

Weblog Themes By Pars Theme

     
 

کام بک سووون!

 

پووووووف فوووووت
بیزحمت برو کنار گرد و خاک نره تو چشمت مرسی

خب سلام به همه شما دوستان عزیز حاضر و غایب در صحن مقدس این وبلاگ مقدس تر!!

من زنده ام حالم هم خوبه مامان هم به نسبت قبل خیلی بهتره و همچنان بر تخت پادشاهی خودش جلوس! فرموده و پایین نمیاد  باید ک.ود.تا کنم از تخت بکشمش پایین یعنی چی آخه دوران
سلطنت سالهاست به پایان رسیده خب دههه

 

منم سرم خیلی شلوغه کلاسام هست کار خونه هست کارخونه هست شرکت هست دفتر دستک هست ناهار و شام هست کاسه بشقاب هست کت شلوار کهنه میخریمممم نمککککیه!

اصلا نبود نت رو حس نکردم واقعا به یه آرامشی رسیدم ولی خب فعلا نمک گیر نت هستیم

کلی تعریف و داستان دارم براتون بچه های گلم به زودی میام

چیزه امم آهان از دوستای خوبم که به یادم بودن خیلی ممنونم و از اونایی که خیلی تر به یادم بودن خیلی خیلی ممنونم   

یه سری هم که نری وبشون اصلا نمیان عیب نداره عوضش خوبیش اینه که بیشترتر آشنا میشیم باهم

 اضافات: قالب رو دوباره عوض کردم این سبکه و زود بالا میاد تا برگردم بیام یه بلایی سر قبلیه بیارم!


دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 |

 
     
 

حال من دست خودم نیست..

 

حال من دست خودم نيست ، ديگه آروم نمي گيرم
دلم از کسي گرفته که ميخوام براش بميرم

باز سرنوشت و انتهاي آشنايي
باز لحظه هاي غم انگيز جدايي

باز لحظه هاي ناگزير دل بريدن
بازم اول راه و حس تلخ نرسيدن

پاي دنياي تو موندم ، مثل عاشق هاي عالم
تا منو ببخشي آخر ، تا دلت بسوزه کم کم

مثل آينه رو به رومه ، حس با تو بودن من
دارم از دست تو ميرم ، عاشقي کن ، منو نشکن

باز سرنوشت و انتهاي آشنايي
باز لحظه هاي غم انگيز جدايي

باز لحظه هاي ناگزير دل بريدن
بازم اول راه و حس تلخ نرسيدن

prayer cat

اضافات: سرم شلوغه و گرفتار بابت مامان ایشالا زودی میام

من که تو عمرم دست به سیاه و سفید نزدم و از آشپزی متنفر بودم
حالا آشپز و دخمل خوب خونه شدم
فکر کنم واسه همینه مامان از جاش بلند نمیشه خدا نصیبتون نکنه 

دعا پلیز برام
یادتون که نمیره ؟
ببین این پیشی هم داره دعا میکنه


یکشنبه هفدهم آبان 1388 |

 
     
 

مامانم و جشن پرشین بلاگ!!

 
دیشب (شنبه) اومدم پست جشن رو بزنم که دیگه تموم شه بره قبلش داشتم با یکی از بچه ها که جشن نیومده بود و من لوحشو گرفته بودم از طرفش و مشتاق (شما بخون کنجکاوی) بود که بدونه اونجا چه خبر بوده حرف میزدم که یهو یه صدای گروپ همراه با داد آمیخته به گریه شنیدم وحشت زده اینجا رو ول کردم دوویدم اتاق مامانم دیدم که افتاده زمین داره داد میزنه از درد

رفتم کمکش دیدم اصلا نمیتونه از جاش بلند شه و داره از درد به چپ و راست میچرخه بعد داداشم هم وحشت زده اومد بالش گذاشتیم زیر سرش رو زمین که سرشو بزاره کلی ماساژ دادیم کمر و ساق پاش رو که دردش کمتر بشه بابام هم نبود خونه بنده خدا دیگه ما هم هول کرده بودیم مثل گونجیشک ترسیده بودیم!
آخرش با هزار مکافات از زمین بلندش کردیم بردیمش رو تخت و اونجام از درد گریه میکرد الهی بمیرم

قضیه ازین قرار بوده که مامان رو تختش خوابیده بود و تی وی نگاه میکرد که تلفن زنگ زده و برداشته و بعد صحبت خواسته یه شماره ای رو بنویسه بلند شده بره خودکار بیاره کنار تخت یه قالیچه اس گلیمه جاجیمه فرشه نمیدونم چیه! نازک بوده اون لیز خورده رو سنگ مامان هم تعادلش رو از دست داده با دست افتاده رو تی وی بعد چون نتونسته تی وی رو بگیره سر پا که بوده محکم از پشت با ب.ا.س.ن و کمر خورده زمین  چون مامانم کمر و پاش درد میکرد و تازه خوب شده بود این واقعا ضربه بدی بود براش هم جسمی هم روحی

ازون ور گوشیه تلفن هم رو زمین بود که مامان گفت پشت خط مونده منم اصلا نفهمیدم رفتم گوشیو گذاشتم سر جاش اون بنده خدا پسر عمه ام هم میشنید صدای گریه مامانم رو  دوباره زنگ زد اونم ترسیده بود بیچاره خودشو رسوند خونمون چون پزشکه خیالمون راحت شد که اونم هست میشه یه کاری کرد

خلاصه اش کنم خیلی شب بدی بود مامان بدنش یخ زده بود از ترس رنگشم سفید حالت تهوع داشت یه قرص دادیم که دردش کمتر بشه تا اینکه بابام اومد و اونم بیچاره ترسیده بود که دیدیم خیلی درد داره و حالش خوب نیست بردیمش بیمارستان نزدیک ۴ صبح برگشتیم خونه

الانم نسبت به شب قبل بهتره ولی درد داره و نمیتونه راه بره رو تخت خوابیده و جز گلاب به روتون نمیتونه از جاش پاشه

نتیجه اینکه ممکنه یه چند وقتی کم پیدا بشم چون باید مواظب مامان باشم و به کارای خودم و کلاسم برسم

حالا بریم سر پست جشن! 

جونم بگه براتون که رفتیم جشن پرشین بلاگ جای همه خالی بود راستش من قصد داشتم خودم همینجوری ناشناس برم جشن و دوستان رو شناسایی کنم  ولی خوب چون دعوتم کردن واسه جشن دیگه نمیشد دستشون رو زمین بندازم که میشد خدایی؟؟ 

گفتیم میریم مثل جشن پارسال با شکوه و منظمه حتما ولی خب زهی خیال باطل که به قول خود خانوم اقلیما زاده اااا ببخشید خانوم پولادزاده تا یه هفته سوژه داریم واسه وبلاگ  ولی خوب دستشون درد نکنه بازم خوب بود ما که پارسال نبودیم بتونیم مقایسه کنیم ! ( خانوم پولاد زاده اینو ببینه دفعه دیگه وبلاگم رو میندازه تو سلول انفرادی زنان وبلاگ نویس )

اولش که رفتم نوشا منتظر بود ساعت ۴:۴۵ بود که من رسیدم چون میدونستم ایرانی جماعت هیچ وقت سرموقع برنامه اش رو شروع نمیکنه نگران نبودم که دیر میرسم   که واقعا هم همین بود با تاخیر شروع کردن

رسیدم سالن زنگیدم به زیگزاگ که کجایی گفت تو کجایی گفتم دم در وسط راه با اون قدی که کشیده بودم اون روز منو در یک نگاه پیدا کرد گفت اینجاممم!

رفتم اینجایی که زیگزاگ میگفت و سلام و اینا آقای زیپ هم زیارت کردیم که زیگزاگ ۲نفر بغلیش رو معرفی کرد چون صدا زیاد بود متوجه نشدم کیا بودن فقط لبخند پت و پهن زدم و سلام و د برو که رفتی واسه اجلاس جلوس  ( که بعدا تو خونه اس ام اسی فهمیدم کی بودن که هم میشناختمشون هم دوست داشتم از نزدیک ببینمشون یکی پریناز بود یکی هم دختر حاجی ) 

جشن هم که شکر خدا با تاخیر شروع شد کمی خشک بود ولی با اومدن بهاره رهنما از خشکی در اومد و کلی خندیدیم و دور همی خوش گذشت

که بعد از اعلام نتایج تینا ( اردیبهشتی تمام عیار) رو شناختم چون هر چی زنگیدم موبایلش خاموش بود که بعد از جشن رفتم پیشش حالا نمیدونم خوشحال شد یا نه ولی قیافه اش خیلی خوشحال نشون میداد  

دقیقا نمیدونستم کیا میآن جشن که برم شناسایی کنم. بعد از اعلام اسم وبلاگ نسرین ( سیاه سپید خاکستری ) تعجب کردم که اونم اومده و اصلا با تصوراتم یکسان نبود یه خانوم خوش قد و بالا و خوش برو رو که وقتی رفتم طرفش گفتم شما نسرینی؟ همچین چپ چپ نگام کرد که ترسیدم و زودی گفتم سلام من خانوم مارپلم!! اونم یهو گل از گلش شکفت و سلام و اینا که میخواست بزنه کانال ۲ که نشد  حالا نمیدونم اینم خوشحال شد از دیدنم یا نه  

که بعدش رفتم جایی که ویلوت عزیز نشسته بود و واقعا شک داشتم برم جلو و خودمو معرفی کنم و نشناسه ضایع بشم ولی دل رو زدم به دریا و سلام کردم گفتم نمیدونم منو میشناسین یا نه من خانوم مارپلم که یهو گفت ااا سلام چرا میشناسمت از وبلاگ و کامنتای نقطه دیدمت و احوال پرسیو اینا!

جای پریا جون (بلاگ می) هم خالی بود ولی خب این نیومدنش باعث شد ۲ تا سکه مفتکی ببره و قصد داره باهاش خونه هم بخره 

رفتم بیرون که لوح احتمالی خودم و سفارش ۳ تا از دوستان خوبم رو بگیرم که تا اسمم رو گفتم گفتن که ااا خانوم مارپل تویی؟؟ گفتم بله خیلی معروفم نه؟؟  علتش هم اسم وبلاگم بود هم اینکه واسم ۲ تا لوح صادر شده بود به این اسامی خانوم مارپل و خانم مارپل  حال میکنین اسم رو دو پهلوئه 

الان در خانه ۲ لوح داریم که میخواهیم سر لوحه خود قرار دهیم نقطه سر خط!

بعد اسم ۳ تا دیگه از دوستام رو هم گفتم که به نمایندگی از اونا گرفتم که پسره تو شک افتاده بود من نویسنده کدوم یکی ازین ۴ تا  وبلاگم  ولی تابلو بود کدومم

موقع بیرون اومدن هم با کیک و آبمیوه پذیرایی کردن راستی عسل جان از طرف تو هم برداشتم ها

 جای بقیه دوستان هم خالی بود که بعضیاشون دوست داشتن بیان ولی فکر میکردن که بدون دعوت نمیشه رفت ولی نمیدونستن که دعوت برای عموم و زن عموم آزاد بود سرتون کلاه رفت!

عکسارو پرشین بلاگ گذاشته منم توش هستم و بدین ترتیب اسنادش در وزرات کشور موجوده ولی خب تا نگم کجام نمیتونین کشفم کنین که

حالا نمیدونم سری بعد هم داره عکسها یا نه چون یه آقاهه عکاسه جلو من بود هی فرت و فرت عکس میگرفت منم با دوربینم نصف صورتمو گرفتم حالا اگه جایی در رفته باشه چیی؟؟  

تو این عکس اینجام تو این عکسم هم اینجام   

اضافات : این جشن و لوح منو امیدوار کرد (هر چند نمیدونم چه رتبه ای آوردم و چندم شدم)
چون اصلا انتظارش رو نداشتم و به مقوله وبلاگ نویسی جدی نگاه نمیکردم ولی این باعث شد که جدی تر و بهتر ادامه بدم و ۱۰۰ البته کامنتای پر مهر و محبتتون منو دلگرم میکنه که زود بیام بنویسم
 واقعا ممنونم از همتون 

اضافات۲ : رتبه ها رو کی اعلام میکنن؟ من که حتما از ۱۰۰ نفر میشم ۱۰۱

برمیگردم حتما هههههه (مارپل سنجد)

 

 


دوشنبه یازدهم آبان 1388 |

 
     
 

خودم میدونم...

 

خودم میدونم که خوب نمی نویسم

خودم میدونم که جذاب و گیرا نمی نویسم

خودم میدونم که نوشته هام به درد لای جرز دیوار یا هر جایی! نمیخوره

خودم میدونم که نسبت به قبل کلی افت داشتم نه اینکه قبلا شاهکار بودم واسه همون

خودم میدونم که نوشته هام باب میل بعضیا نیست (خودت میدونی منظورمو )

خودم میدونم اونقدر دیر به دیر آپ میکنم که اون چند تا خواننده هم که دارم میپرن

خودم میدونم که دیر به دیر به دوستام و وبشون سر میزنم که شاید از من دلخور بشن و نیان

خودم میدونم که اونقدر قدرت نوشتاری بالایی ندارم که ملت محسور نوشته هامو خاطراتم بشن

خودم میدونم که شاید این قدرت رو داشته باشم که بتونم از لحاظ نوشتاری و نگارشی اونقدر قوی باشم که جادو کنم ولی امان از اعتماد بنفس نداشته ام
.
.
.
.
.
.

همه اینا و کلی چیز دیگه هم میدونم ولی یه چیز رو نمیدونم اونم اینکه با اینهمه عیب و ایراد چجوری به جشن دعوتم کردن؟؟ خداییش اصلا انتظار نداشتم که دعوتنامه بیاد چون نه طرفداری داره نوشته هام نه خودم   پس چجوری رای آورده این وبم

البته چند تا حدس میشه زدها یا خود پرشین بلاگ دیده وب من بیچاره رای نداره خودشونو کارمنداش چند تا رای واسه منم البته من که نه وبم کنار گذاشتن ( حتی نرسیدم به خودم رای بدم)

یا اینکه واقعا دوستام لطف کردن و بهم رای دادن بدون اینکه من تبلیغی بکنم که ایهالناس مسابقه هست بشتابید! ( که البته این خیلی به واقعیت نزدیکه )

یا اینکه اونا قصد ضایع کردن منو دارن تو جشن که برم اونجا بگن که نه بابا اشتباه شده رتبه ای نداره وبت ولی حالا که اومدی عیب نداره قدمت رو سر چشم برو اونجا بشین اون گوشه ! بعد برن اون یکی گوشه به هم دیگه بگن ایول جمعیت داره زیاد میشه همرو جا بدین اون گوشه موشه ها

ولی بگما من میرم اونجا بروبچ رو تشویق کنم و از نزدیک ببینمشون و لوح تقدیر اون دوستان خارجی غایب در جشن رو بگیرم ولی حالا اگه اسمم رو هم گفتن عیب نداره خوشحال میشم بزار بگن اونام خوشحال باشن دیگه 

جدا از تمام از شوخی ها از دعوتم خوشحالم حالا سرکاری باشه یا نه تو لیست باشم یا نه مهم نیست مهم اینه که این باعث میشه جدی تر به وبلاگ نویسی نگاه کنم و براش وقت بزارم و دیگه اینکه تو دنیای وب اونقدر شناخته شدم که حداقل یه همچین دعوت نامه ای واسم بیاد و بهونه ای بشه دوستان وبلاگنویس برتر رو از نزدیک ببینم

بگذریم از بحث جشن و اینا بریم سر وقت چیزای خوب

بابام امشب از یه سفر ماموریتی خارجی ۱ هفته ای برگشت منم که همیشه موقع بازگشت بابا جونم از اینجور سفرها عشق پدر فرزندیم قلمبه میشه و دلم زود زود براش تنگ میشه که زووووود برگرده خونه وگرنه کیه که حواسش به سوغاتیا بره  

بابام هم قربونش برم الهی واقعا خوش سلیقه و خوش سوغاتیه همیشه هم سوغاتیای من خوشگلتر و قشنگتر از آب در میاد نمیدونم چرا (جدی گفتما)
 
فکر کنم مغازه دارهای خارجکی هم میدونن که من خیلی دوست داشتنی و ناز هستم عالیترین جنس مغازه رو در اختیار بابا جونم قرار میدن و تازشم اونارو پیشکش میکنن چون بابام هیچوقت پولشونو ازم نمیگیره 
 
یکعدد چکمه خوشگل و خوش دوخت که البته واسم تنگ بود  از بابام بعید بود چون امکان نداره سوغاتی یا خریدی انجام بده اندازه ام نشه! ماشالا سانت به سانت بدنمو حفظه

کلی مداد و ماژیک و خودکار های رنگی منگی که فداش بشم تا دیده من رفتم خرید لوازم تحریر کردم گفته حتما لازم دارم  بابام هم مثل خودمه تو خرید خوب میخریم خوب میگردیم خداییش اگه وقت باشه حوصله خرید داریم ریز ریز ویترین مغازه ها رو نیگا میکنیم

یه نمونه خوبی که این خرید با حوصله داره این بود که تو سفر دبی دسته جمعی رفتیم تو یه فروشگاه بعد اونجا قرار شد پخش بشیم هر کی خرید خودشو انجام بده سر یه ساعت معینی دم در باشیم
وقتی رسیدیم هتل وسایلمون رو ریختیم وسط که نشون بدیم

منم خرید زیادی نداشتم ولی از خریدام راضی بودم یه شمعدون (+) خوشگلی گرفتم که هر کی دید خوشش اومد گفت پس چرا من ندیدم منم میخوام ازین حرفا که گفتم اینهههههه همین یکی رو داشت که اونم ته قفسه بود!

البته ازین خریدا زیاد داشتم که همه فکشون اومد پایین که چرا اونا ندیدن! و تو فامیل هم به داشتن چیزای تک معروفم  چون شخصا چیزی رو میپسندم که خوشگل و تک باشه که تو دست کمتر کسی ببینم حتی اسمم رو هم دوست دارم چون تک و خاصه مثل خودم حالا جدی نگیر خودشیفتگیم زد بالا 

بیربط نوشت:سر کلاس نشسته بودم یهویی دلم خواست رو صندلیم اینو (+) بنویسم

 راستی کیا ۵ شنبه میرن جشن بگن که لباسامونو ست کنیم باهم که اونجا گم نکنیم همو  

اضافات : اون عکس پیشی هم خوشم اومد گذاشتمش یه جورایی مثل من حیوونکیه نه؟؟ 

اضافات۲: من چرا هرکیو میبینم دعوت شده جشن نکنه کاسه ای زیر نیم کاسه اس یا شایدم من با کله گنده های وبلاگستان در ارتباطم؟؟

 خاص نوشت : کاش تو هم پیشم بودی و دستمو میگرفتی که اونجا تنها نمونم خودت خوب میدونی که همیشه تنهام بدون تو و همه جا تورو کم دارم 

بازم اینجا رنگی منگی شد اثرات اون لوازم تحریره منو سنه نه!

 


چهارشنبه ششم آبان 1388 |