تبليغاتX
خانوم مارپل
     
 

خانوم مارپل

 
 

متهمان ردیف اول

♥♥عكسستان♥♥

~خانوم مارپل در وردپرس~

وبلاگ كلوب تفريحي عكسستان

یه دختر 20 ساله

مـــــــــــــــــن آزادم ..ااااا

قزن قلفی

بولوت

آقای زیپ و خانوم زیگزاگ

من نوشا هستم

کلبه سفید

سیرترشی متاهل

مداد رنگی

نوشته هاي يك جوان ایرانی

بلاگ می

elipo

دل نوشته های من

این وبلاگ بد آموزی دارد

گیلاسی

sober

من و خودم!

بوف بینا

نقاش دلها

اردیبهشتی تمام عیار

میس مِـــــــری

مــریــم بـــانــو و همســـری!

س پ ی د ا ر

مرئـــــی های یک دختر نامرئـــی

Miss.Sun & Mr.Moon

قالب وبلاگ

 

امكانات جانبي

RSS 2.0

 

Powered by  MyPagerank.Net

 
 

Weblog Themes By Pars Theme

     
 

مامانم و جشن پرشین بلاگ!!

 
دیشب (شنبه) اومدم پست جشن رو بزنم که دیگه تموم شه بره قبلش داشتم با یکی از بچه ها که جشن نیومده بود و من لوحشو گرفته بودم از طرفش و مشتاق (شما بخون کنجکاوی) بود که بدونه اونجا چه خبر بوده حرف میزدم که یهو یه صدای گروپ همراه با داد آمیخته به گریه شنیدم وحشت زده اینجا رو ول کردم دوویدم اتاق مامانم دیدم که افتاده زمین داره داد میزنه از درد

رفتم کمکش دیدم اصلا نمیتونه از جاش بلند شه و داره از درد به چپ و راست میچرخه بعد داداشم هم وحشت زده اومد بالش گذاشتیم زیر سرش رو زمین که سرشو بزاره کلی ماساژ دادیم کمر و ساق پاش رو که دردش کمتر بشه بابام هم نبود خونه بنده خدا دیگه ما هم هول کرده بودیم مثل گونجیشک ترسیده بودیم!
آخرش با هزار مکافات از زمین بلندش کردیم بردیمش رو تخت و اونجام از درد گریه میکرد الهی بمیرم

قضیه ازین قرار بوده که مامان رو تختش خوابیده بود و تی وی نگاه میکرد که تلفن زنگ زده و برداشته و بعد صحبت خواسته یه شماره ای رو بنویسه بلند شده بره خودکار بیاره کنار تخت یه قالیچه اس گلیمه جاجیمه فرشه نمیدونم چیه! نازک بوده اون لیز خورده رو سنگ مامان هم تعادلش رو از دست داده با دست افتاده رو تی وی بعد چون نتونسته تی وی رو بگیره سر پا که بوده محکم از پشت با ب.ا.س.ن و کمر خورده زمین  چون مامانم کمر و پاش درد میکرد و تازه خوب شده بود این واقعا ضربه بدی بود براش هم جسمی هم روحی

ازون ور گوشیه تلفن هم رو زمین بود که مامان گفت پشت خط مونده منم اصلا نفهمیدم رفتم گوشیو گذاشتم سر جاش اون بنده خدا پسر عمه ام هم میشنید صدای گریه مامانم رو  دوباره زنگ زد اونم ترسیده بود بیچاره خودشو رسوند خونمون چون پزشکه خیالمون راحت شد که اونم هست میشه یه کاری کرد

خلاصه اش کنم خیلی شب بدی بود مامان بدنش یخ زده بود از ترس رنگشم سفید حالت تهوع داشت یه قرص دادیم که دردش کمتر بشه تا اینکه بابام اومد و اونم بیچاره ترسیده بود که دیدیم خیلی درد داره و حالش خوب نیست بردیمش بیمارستان نزدیک ۴ صبح برگشتیم خونه

الانم نسبت به شب قبل بهتره ولی درد داره و نمیتونه راه بره رو تخت خوابیده و جز گلاب به روتون نمیتونه از جاش پاشه

نتیجه اینکه ممکنه یه چند وقتی کم پیدا بشم چون باید مواظب مامان باشم و به کارای خودم و کلاسم برسم

حالا بریم سر پست جشن! 

جونم بگه براتون که رفتیم جشن پرشین بلاگ جای همه خالی بود راستش من قصد داشتم خودم همینجوری ناشناس برم جشن و دوستان رو شناسایی کنم  ولی خوب چون دعوتم کردن واسه جشن دیگه نمیشد دستشون رو زمین بندازم که میشد خدایی؟؟ 

گفتیم میریم مثل جشن پارسال با شکوه و منظمه حتما ولی خب زهی خیال باطل که به قول خود خانوم اقلیما زاده اااا ببخشید خانوم پولادزاده تا یه هفته سوژه داریم واسه وبلاگ  ولی خوب دستشون درد نکنه بازم خوب بود ما که پارسال نبودیم بتونیم مقایسه کنیم ! ( خانوم پولاد زاده اینو ببینه دفعه دیگه وبلاگم رو میندازه تو سلول انفرادی زنان وبلاگ نویس )

اولش که رفتم نوشا منتظر بود ساعت ۴:۴۵ بود که من رسیدم چون میدونستم ایرانی جماعت هیچ وقت سرموقع برنامه اش رو شروع نمیکنه نگران نبودم که دیر میرسم   که واقعا هم همین بود با تاخیر شروع کردن

رسیدم سالن زنگیدم به زیگزاگ که کجایی گفت تو کجایی گفتم دم در وسط راه با اون قدی که کشیده بودم اون روز منو در یک نگاه پیدا کرد گفت اینجاممم!

رفتم اینجایی که زیگزاگ میگفت و سلام و اینا آقای زیپ هم زیارت کردیم که زیگزاگ ۲نفر بغلیش رو معرفی کرد چون صدا زیاد بود متوجه نشدم کیا بودن فقط لبخند پت و پهن زدم و سلام و د برو که رفتی واسه اجلاس جلوس  ( که بعدا تو خونه اس ام اسی فهمیدم کی بودن که هم میشناختمشون هم دوست داشتم از نزدیک ببینمشون یکی پریناز بود یکی هم دختر حاجی ) 

جشن هم که شکر خدا با تاخیر شروع شد کمی خشک بود ولی با اومدن بهاره رهنما از خشکی در اومد و کلی خندیدیم و دور همی خوش گذشت

که بعد از اعلام نتایج تینا ( اردیبهشتی تمام عیار) رو شناختم چون هر چی زنگیدم موبایلش خاموش بود که بعد از جشن رفتم پیشش حالا نمیدونم خوشحال شد یا نه ولی قیافه اش خیلی خوشحال نشون میداد  

دقیقا نمیدونستم کیا میآن جشن که برم شناسایی کنم. بعد از اعلام اسم وبلاگ نسرین ( سیاه سپید خاکستری ) تعجب کردم که اونم اومده و اصلا با تصوراتم یکسان نبود یه خانوم خوش قد و بالا و خوش برو رو که وقتی رفتم طرفش گفتم شما نسرینی؟ همچین چپ چپ نگام کرد که ترسیدم و زودی گفتم سلام من خانوم مارپلم!! اونم یهو گل از گلش شکفت و سلام و اینا که میخواست بزنه کانال ۲ که نشد  حالا نمیدونم اینم خوشحال شد از دیدنم یا نه  

که بعدش رفتم جایی که ویلوت عزیز نشسته بود و واقعا شک داشتم برم جلو و خودمو معرفی کنم و نشناسه ضایع بشم ولی دل رو زدم به دریا و سلام کردم گفتم نمیدونم منو میشناسین یا نه من خانوم مارپلم که یهو گفت ااا سلام چرا میشناسمت از وبلاگ و کامنتای نقطه دیدمت و احوال پرسیو اینا!

جای پریا جون (بلاگ می) هم خالی بود ولی خب این نیومدنش باعث شد ۲ تا سکه مفتکی ببره و قصد داره باهاش خونه هم بخره 

رفتم بیرون که لوح احتمالی خودم و سفارش ۳ تا از دوستان خوبم رو بگیرم که تا اسمم رو گفتم گفتن که ااا خانوم مارپل تویی؟؟ گفتم بله خیلی معروفم نه؟؟  علتش هم اسم وبلاگم بود هم اینکه واسم ۲ تا لوح صادر شده بود به این اسامی خانوم مارپل و خانم مارپل  حال میکنین اسم رو دو پهلوئه 

الان در خانه ۲ لوح داریم که میخواهیم سر لوحه خود قرار دهیم نقطه سر خط!

بعد اسم ۳ تا دیگه از دوستام رو هم گفتم که به نمایندگی از اونا گرفتم که پسره تو شک افتاده بود من نویسنده کدوم یکی ازین ۴ تا  وبلاگم  ولی تابلو بود کدومم

موقع بیرون اومدن هم با کیک و آبمیوه پذیرایی کردن راستی عسل جان از طرف تو هم برداشتم ها

 جای بقیه دوستان هم خالی بود که بعضیاشون دوست داشتن بیان ولی فکر میکردن که بدون دعوت نمیشه رفت ولی نمیدونستن که دعوت برای عموم و زن عموم آزاد بود سرتون کلاه رفت!

عکسارو پرشین بلاگ گذاشته منم توش هستم و بدین ترتیب اسنادش در وزرات کشور موجوده ولی خب تا نگم کجام نمیتونین کشفم کنین که

حالا نمیدونم سری بعد هم داره عکسها یا نه چون یه آقاهه عکاسه جلو من بود هی فرت و فرت عکس میگرفت منم با دوربینم نصف صورتمو گرفتم حالا اگه جایی در رفته باشه چیی؟؟  

تو این عکس اینجام تو این عکسم هم اینجام   

اضافات : این جشن و لوح منو امیدوار کرد (هر چند نمیدونم چه رتبه ای آوردم و چندم شدم)
چون اصلا انتظارش رو نداشتم و به مقوله وبلاگ نویسی جدی نگاه نمیکردم ولی این باعث شد که جدی تر و بهتر ادامه بدم و ۱۰۰ البته کامنتای پر مهر و محبتتون منو دلگرم میکنه که زود بیام بنویسم
 واقعا ممنونم از همتون 

اضافات۲ : رتبه ها رو کی اعلام میکنن؟ من که حتما از ۱۰۰ نفر میشم ۱۰۱

برمیگردم حتما هههههه (مارپل سنجد)

 

 


دوشنبه یازدهم آبان 1388 |